تبليغاتX
افق آزادی: نوشته های محمد جواد شکری
دوشنبه 1386/02/31
مهاجرت
دردسر های نوشتن تو بلاگفا، دردسر های نوشتن با اسم واقعی، دردسرهای فیلتر شدن همه و همه دست به دست هم داد که دیگه نوشتن تو بلاگفا رو بی خیال بشم و با یه اسم مستعار و مهمتر از اون با یه رویکرد جدید و دور از سیاست بودن در بلاگر شروع به نوشتن کنم. بهر حال اینجا دیگه خیلی وقته به تاریخ پیوسته،در وبلاگ جدید بیشتر مسائل اجتماعی رو دنبال می کنم. اونجا منتظرتون هستم. خواهش می کنم اگه به اینجا لینکیدین، اصلاح بفرمایین.                                                                                                   

            Datum of Freedom 

+ 11:25موضوع: Balatarin
سه شنبه 1386/02/11
فیلتر می شویم
مثل اینکه تو خیلی از شهرها فیلتر شدم، برای همین از نو باید شروع کرد، اگه آدرس جدیدم رو ندارین تو بخش نظرات بگین تا براتون بگم

+ 12:22موضوع: Balatarin
یکشنبه 1386/01/19
آرزو: با تمام اشک هایم

اولین نوشته سال جدید رو باید با آرزو شروع کرد.
مهمترین آروزی غیر شخصی:
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!

                                      بس کنید!

بس کنید از این همه ظلم و قساوت،

                                   بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

                نگهاداران صلح!

ای جهان را لطفتان را تا قعر دوزخ رهنمون!

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

                                                       سرب داغ!

موج خون است این که می رانید بر آن

                                       کشتگی خودکامگی را

                                                       موج خون!

گر نه کورید و نه کر.

گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛

بشنوید و بنگرید:

بشنوید، این "وای" مادرهای جان آزرده است

کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان

روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!

بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،

                                      دم به دم بیدادتان را

                                              بردباری می کنند.

دست ها از دست تان ای سنگ دلان، بر خداست

گر چه می دانم،

آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و

                                               وجدان شماست!

با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه

                                     خواهش می کنم

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید.

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.

بس کنید!

 

آرزوی شخصی:

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوش تر از اینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن

                 و یا

آرزو نالد که: گر دستم رسد،

لب بر ان لب روز تا شب می نهم

 

البته نه هر لب و دهانی که فقط لب و دهان فاطیما!

 

+ 11:3موضوع: شخصی Balatarin
دوشنبه 1385/12/28
نرم نرمک می رسد اينک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد، برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اينک بهار، خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ 16:22موضوع: Balatarin
پنجشنبه 1385/12/24
عشق و شناخت

برای خیلی ها عشق یعنی عشق جنسی، جاذبه جنسی هم برای مدت کوتاهی رویاهایی از وصل درست می کنه، ولی اگخ این رابطه جنسی با عشق همراه نباشه، خیلی زود دو فرد رو مثله قبل از ازدواج از هم جدا نگه می داره، گاهی موجب شرم و گاهی هم موجب تنفر در طرفین میشه، چون خیلی زود مزه جنس مخالف از دهن می افته، غبار رویاها کنار میره و واقعیت ها خودشو نشون میده، و تازه هست که دو فرد می فهمند چقدر با هم بیگانه بودن. متاسفانه نه فقط تو کشورما، بلکه در خیلی از جاها، خیلی ها کشش ذاتی به سمت جنس مخالف را با عشق اشتباه می گیرن، کششی که با یکی دو بار رابطه جنسی بیشتر هم میشه . درباره زندگی شخصی خود صحبت کردن، گفتن رازهایی که دوست داریم به یکی بگیم ولی به هر کسی اعتماد نمی کنیم، جنبه های کودکانه خود رو نشون دادن، پیدا کردن چند علاقه مشترک صمیمیتی رو باعث میشه که فکر می کنیم عشقه. خیلی ها با عشق می خوان به چیزهای جدیدی برسن، چیزهای جدیدی رو بدست بیارن، در حالیکه نمی دونن اون جیزی که باید بدست بیارن همون عشقه و نه چیز دیکه.
عشق دادن است و نه گرفتن، آدم عاشق فقط "می دهد" و چیزی رو طلب نمی کنه. فقط در این حالته که عاشق زنده بودنش رو حس می کنه. "دادن" یعنی ایثار کردن خود، جان، فکر، روح و جسم خود را به دیگری دادن، برای کسی دیگه زیستن و البته نه غیر آگاهانه و نه اسیر بودن. بلکه عشق یه عمل ارادی برای وقف زندگیه خود برای دیگری است. عشق فقط یه حس نیست، بلکه تصمیم است، قول است، قضاوت است. ایثار در عشق رو حتی در یه رابطه جنسی هم میشه دید، نقطه اوج کشش جنسی مرد همون عمل نثار کردنه، یعنی عضو جنسی خودش رو به زن میده، و زن خودش رو در اختیار مرد میذاره، کانون زنانگی اش رو به مرد میده، یعنی درعین دریافت کردن، نثار هم می کنه.
حتما این جمله معروف رو شنیدین که اگه می خوای خدایت رو بشناسی، باید خودت رو بشناسی. فقط ادم عارف هست که می تونه به چنین درجه ای نایل بشه، چون او عاشق خداست، و در جریان رابطه عاشقونه با خدا، همونطور که خودش رو می شناسه در موازاتش خدای خودش رو هم می شناسه، و شناخت فقط در نتیجه این عشق رخ میده. در عشق زمینی هم همینطوره، یعنی فقط در سایه عشقه که آدم هم می تونه خودش رو بشناسه و هم طرف مقابل رو. شناخت کامل از حدود کلام و فکر تجاوز میکنه و ما مجبوریم خود و دیگری رو با غوطه ور شدن دلیرانه در عشق بشناسیم.


پی نوشت: چند جمله از الهی نامه آیت الله حسن حسن زاده آملی (عارف و علامه)
الهی، خنک آن کس که وقف تو شد!
الهی، عارف را با عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند، نه این و آن.
الهی، خوشا آن دم که در تو گمم!
الهی، ان را که عشق نیست، ارزش چیست؟
الهی، عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی، همه این و ان را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشایی تر از خود نیافت.
الهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور.
الهی، جمعی از تو ترسند و خلقی از مرگ، و حسن از خود.
الهی، جان به لب رسید تا جام به لب رسید.
الهی، شکرت که هر کتابی را می خوانم، کتاب وجود خودم را می خوانم.

+ 6:3موضوع: عشق Balatarin
دوشنبه 1385/12/21
جهانی سازی
چه بخواهیم و چه نه، جهان داره به سمت یکی شدن پیش میره، جهانی سازی که از قرن بیستم شروع شده منشا تحولات عظیم جهانی بوده و همه معادلات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی رو بهم زده، انحلال سوسیالیسم، پیشرفت های عظیم در عرصه IT و مخابرات و پیدایش NGOها فقط چند نمونه از اثرات جهانی سازیه، از اونجایی که تو ایران هم کم کم داره اثراتش پیدا میشهُ بد نیست یه شناخت کلی ازش داشته باشیم.
من اقتصاد دان نیستم و اطلاعاتی که در این باره دارم بر می گرده به چند تا کتاب و مقاله و... ولی می خوام دربارش بنویسم، ولی چون حس می کنم می تونه کلافه کننده باشه اینجا نمی ذارمش، این بغل، تو قسمت پیشخون می تونید بحث جهانی سازی رو دنبال کنید. البته بگم بحث بسیار طولانی هست، امیدوارم بتونم تو ۲۰ تا ۳۰ پست تمومش کنم.

+ 6:44موضوع: Balatarin
شنبه 1385/12/19
300 the movie

داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.
لگو ماهی از فیلمی به نام ۳۰۰ گفته که چند روزه اکرانش تو آمریکا شروع شده و تصویر بسیار بدی از ایران باستان میده، برای همین قرار شده تا بمب گوگلی بسازیم. این هم از لینک من :                
                                                                300 the movie

+ 11:29موضوع: وبلاگ Balatarin
جمعه 1385/12/18
زنان و احمد باطبی

فکر می کنین اگه یکی از فرم های کمپین یک میلیون امضا رو به یکی از زنهای شهرستانی نشون بدی، چند تاشون حاضرند بدون مشورت با شوهرهاشون اونو امضا کنند؟؟؟ چند درصد از زن ها اصلا می دونند که حقی از اونها ضایع شده که حالا بخواهن مطالبه کنند؟؟ فکر نمی کنم بیش از 10 درصد از زنهای ایرانی بدونن که از اونها حقی ضایع شده و مطمئنم درصد بسیار کمی از این 10 درصد به دنبال بدست اوردن اون حقوق هستند. در چنین شرایطی ضرورت تجمع غیر قانونی 35 نفره چیه؟ خیلی دوست دارم از این دوستان شجاع بپرسم که هدفشان از این کار چه بود؟ و انتظار داشتن با چه عکس العملی از سوی دستگاه حاکم روبرو بشن؟ بنظرمن هم جنبش دانشجویی باید الگویی باشه برای جنبش زنان و رهبران جنبش زنان باید به آسیب شناسی جنبش دانشجویی بپردازن و اشتباهان اونا را تکرار نکنند.
شاید مهمترین دلیل ناکامی جنبش دانشجویی این بود که اونا همه چیز رو خیلی سریع می خواستن، اونقدر سریع که خیلی زود شعار گذر از خاتمی رو مطرح کردن و هنوز به هیچ نرسیده، دوردست ها رو مطالبه کردن. شاید هم ذات جنبش دانشجویی که بر جوانی بود، چنین چیزی رو مطالبه می کرد.
از دلایل دیگه هم میشه به وابستگی های این جنبش به خارج از کشور بود. اکبر محمدی و علی افشاری دو نمونه از رهبران این جنبش بودند که اقداماتشون فقط باعث تحریک بیشتر دستگاه حاکم شد و هیچ تاثیری در روند جنبش نداشت. بدون شک حالا که شبهات زیادی درباره منابع مالی حمایت کننده جنبش زنان وجود داره، اونا باید به شفاف سازی بپردازند.
جنبش دانشجویی هنوز پر و بال نگرفته بود که از میان رفت و حالا هم اهمیتی ندارد دفتر تحکیم وحدت هر چند وقت هم بیانیه بده یا نده که هیچ تاثیری بر روابط سیاسی کشور نداره. احمد باطبی هنوز زندانه و مسئولی هم از جمهوری اسلامی به همه اعتراضات درباره زندانی بودن او ترتیب اثری نمی دهند و انگار برایشان مهم نیست که افکار عمومی جهان رو درباره خودشون مثبت کنند. ولی در واقع اونا هدفی مهم رو از به زندان نگه داشتن او دنبال می کنند و اون هم سمبل سازی هست. احمد باطبی در زندان بسر می بره تا سمبلی باشه برای کسانی که بخوان از خط قرمز رد بشن. تا خانواده ها به بچه هاشون هی بگن: آهسته میری، آهسته میای، کاری به کار سیاست نداری، و اونا موفق شدن، خانواده ها باطبی رو می بینند و هرگز دوست ندارند بچشون به سرنوشت او دچار بشه. حکومت موفق شده تا هول و هراس عمومی ایجاد کنه. و فکر می کنیم چقدر برای حکومت هزینه داره تا فرناز سیفی یا پرستو دوکوهی یا یه فیمینست دیگه رو به سرنوشت احمد باطبی دچار کنه. تا دیگه هیچ خانواده ای به دخترشون اجازه نده تا حتی یه این فعالیت ها فکر کنند. این حرکات عجولانه و بدون تدبیر بیشتر نشون دهنده اینه که رهبران جنبش زنان معتقدند یا رومی یا روم یا زنگی زنگ. ولی باید بدونن راهی که دارن میرن فقط به هیچستان ختم میشه.
قرار نبوده و نیست که تغییرات درون نظام یه روزه ایجاد شه، بلکه شاید 10 تا 20 سال طول بکشه تا زنها به حقوقی که می خوان برسن. پس باید برنامه ریزی بلند مدت داشت. جنبش زنان یک کار سیاسیه و زنان باید برای موفقیت سیاست یاد بگیرند. باید چانه زنی، رابطه و ضابطه را در سیاست بشناسند. هیچ دلیلی نداره که هر سازمان غیر دولتی، ضد دولتی هم باشه، بلکه میشه در چارچوب قانون مبارزه کرد تا به تحریک نظام حاکم نپرداخت.
من هنوز نمی فهمم اونی که مردم رو به نافرمانی مدنی تشویق می کنه و حکم می کنه که هر کسی که می خواد بهتر زندگی کنه باید هزینه کنه، چه برداشتی از مردم عادی داخل ایران داره، و کاش نازلی کاموری اش می پرسید که شما که اینقدر راحت می گویید که چون از شاه بدمون می اومد به مردم دروغ گفتیم، حالا که از خامنه ای بدت میاد چی؟؟ حرف هات راسته یا دروغ؟؟
وقتی هنوز خیلی از زنها نمی دونند چه حقی دارند، این حرکات واقعا لزومی نداره، و فکر می کنم تا سالها باید اولویت اول جنبش زنان باید آموزش باشه و بس. جز با خواست تعداد کثیری از مردم این حقوق محقق نمیشه و خیلی ساده و مضحک میگه امید معماریان که حرکت های اجتماعی از این دست، با تعداد خیلی کمتری ازاین افراد شروع می شود،من نمی دونم کسی در جنبش زنان هست که ادعای گاندی بودن داشته باشه یا نه؟
الپر ، حسین درخشان 1 و 2

+ 15:24موضوع: اجتماعی Balatarin
پنجشنبه 1385/12/17
آمل
در كتاب «راهنماي برنامه‌ريزي سفر در مازندان» (ص 61-62) كه از سوي سازمان ايرانگردي و جهانگردي منتشر شده است، آمده: «آمل بيشترين جاذبه توريستي، طبيعي و آثار باستاني متعلق به دوران مختلف تاريخي را در خود جاي داده است به نحوي كه در بين شهرهاي استان مازندران مقام اول را از اين نظر دارد. از اينرو براي برنامه‌ريزي انواع مختلف تور با انگيزه‌هاي گوناگون، داراي قابليت‌هاي فراوني است و هر نوع سفر در اين شهر قابل تعريف است. به عنوان مثال سالانه بيش از دوازده هزار توريست خارجي فقط براي صعود به قله دماوند لاريجان آمده و از مواهب طبيعي اطراف آن لذت مي‌برند. آمل صاحب متنوع‌ترين بازار با انواع محصولات جهانگردي است.
سواحل زيباي درياي خزر، قله افسانه‌اي دماوند، درياچه سدلار، پاركهاي جنگلي، آبهاي معدني گرم و سرد لاريجان، ييلاقهاي زيباي لاريجان و دره هراز از جمله پلور، نوا، اميري، چلاو، سنگچال و ...، آبشارهاي زيباي شاهاندشت، دريوك، تميره و ...، قلعه ملك بهمن شاهاندشت، غار گل زرد پلور، سنگ نبشته شكل شاه واناي اميري، درياچه ساهون، بقاياي آتشكده‌هاي دوره ساساني، گور دخمه‌هاي پلمون، مقبره ميربزرگ، مقبره ميرحيدرآملي، گنبد ناصرالحق، پل دوازده پله متعلق به دوران صفوي، پل معلق ساخته آلمانيها، بقاع متبركه امامزاده عبدا... «برادر امام رضا (ع)»، امامزاده ابراهيم، امامزاده قاسم و امامزاده ابراهيم دينان اميري و ... همگي در شمار ديدنيهاي اين شهرستان مي‌باشند.
كهن شهر امل از قديم هماره شهري آبادان و پررونق بوده است. سيماي اين شهر باستاني، از لابلاي هزاره‌هاي مه گرفته آغازين استقرار تمدن قوم آريايي در فلات ايران رخ نموده و پيشينه تاريخي آن با افسانه‌ها و اساطير پرشكوه ايراني درهم آميخته است. فريدون گُرد، دلاور افسانه‌اي كه اژدهاك ماردوش را در چاهي واقع در دماوند كوه، نگونسار آويخت، خود پرورش يافته البرز كوه بوده و پژوهشگران پايتخت او را در حوالي آمل مي‌دانند و امروز نيز مردمان لاريجان دشت خرمي در پاي دماوند كوه را تخت فريدون مي‌خوانند.
سالها بعد در عصر پادشاهي نواده وي، منوچهرشاه، سپاه توران از جيحون گذشت و سراسر شمال و شمال شرقي ايران را تصرف كرد ولي به واسطه مقاومت دلاورانه ايرانيان در پاي دروازه‌هاي آمل زمينگير شد و به موجب پيمان صلح، آرش كمانگير به بهاي جانش از دماوند كوه تيري به حوالي مرو انداخت و مرزهاي ايران را مجدداً تا آن سوي جيحون وسعت داد.
نام آمل شانزده بار در شاهنامه آمده است. فردوسي بزرگ، آنگاه كه از بيداد سلطان متعصب ترك، جلاي وطن كرد به آمل نزد پادشاهان شيعه مذهب تبرستان پناه آورد و از بزرگان و مردمان اين شهر مهرباني‌ها ديد.
مردمان اين ديار كه تا سالها پس از سقوط شاهنشاهي ساساني به دست تازيان تازه مسلمان، در برابر تجاوز ستمكارانه آنان دلاورانه ايستادگي كردند و از قبول سلطه اعراب تن زدند، سرانجام با اخلاص تمام تشيع را پذيرا شدند و با دعوت مشتاقانه از نوادگان علي بن ابي طالب (ع) - كه آنان را نمايندگان پاك اسلام راستين مي‌دانستند، افتخار جاويدان بنيادگذاري نخستين دولت شيعه داوزده امامي جهان را از آن خود كردند و دولت علويان تبرستان به مركزيت آمل، به مثابه دژ مستحكم دفاع از هويت ملي ايرانيان در مقابل تجاوزات تازيان و تركان پديد آمد.
آمل در قرن پنجم هجري، حدود يكهزار سال پيش همپاي فرهنگ شهرهاي بزرگ آن روزگار جهان اسلام صاحب مدرسه معتبر نظاميه شد.دو قرن پيش از آن محمد جرير تبري، مفسر قرآن و مورخ مشهور جهان اسلام از اين شهر برخاسته بود.»
نکته جالب اینه که جاده هراز رو بطرف امل میای، امامزاده هاشم رو رد نکردی، تابلو زده که به  آمل خوش اومدین و ۱۰۰ کیلومتر به شهر آمل، حالا ۳۵ کیلومتر بعد می رسین به قله دماوند. من نمی فهمم چرا بعضی ها اصرار دارند که دماوند رو جزو تهران کنند با اینکه بسیار واضح هست که توی آمله، بهر حال چند سالی هست که دعواست...
اینجا عکس های فوق العاده رو ببینید.
+ 0:54موضوع: Balatarin
سه شنبه 1385/12/15
دلم فیلم می خواد

دلم فیلم می خواد، تو این شهر هیچ جا پیدا نمیشه فیلم های جدید رو داشته باشه، حالا میشه رفت تهران و یه بیست تا فیلم خرید و بعد کم کم تماشاش کرد. ولی دلم فیلم می خواد با احمد، ایمان، فرزین، فرهاد، صادق و بقیه. تازه با پرده های کثیف آبی کشیده شده، با مهتابی های خاموش. دلم فیلم می خواد با ایمان تا هر پنج دقیقه استپ بزنه و ما رو مجبور کنه تا براش ترجمه کنیم، دلم فیلم می خواد با متلک های خاص فرزین. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس آت و آشغال رو زمین ریخته جا نباشه و مجبور باشی رو یکی دیگه لم بدی و یکی دیگه رو تو. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس توش سیگار کشیدند، هر کسی که توش میاد برای اینکه موفق بشه کسی رو ببینه مجبور باشه چند دقیقه با دست هاش دود ها رو کنار بزنه. دلم نق زدن های خودم رو می خواد که آقا خفه شدیم، سیگارها رو خاموش کنید، اما خوب پنج تا به یکی که نمیشه، هیچ وقت خاموش نشد.
دلم برای فیلم دیدن هامون، برای بحث های سیاسی و فلسفی و اجتماعی که آخرش همش به مسخره بازی ختم میشد، برای نیمروهای خوابگاه، برای شبونه رفتن سر یخچال و دزدیدن غذاهای دیگرون، برای بیدار موندن تا 5 صبح برای رفتن به کله پاچه ای لن یک، برای تقلب از فاصله 10 متری و مراقب ها با اینکه می دونستند داری تقلب می کنی ولی نمی فهمیدند چطور، برای ساعت 1 شب به پارک کنار سینما تاج رفتن و الاگلنگ بازی کردن، برای شب تا صبح شلم بازی کردن ها، برای تا صبح بیخوابی بخاطر صدای تخته بازی بچه ها، برای روزی 4 ساعت به سایت دانشگاه رفتن دلم تنگ شده، دلم برای اون دانشگاه لعنتی، برای شب ها و روزهایی که اونجا بودم، تنگ شده، اصلا اگه این دل تنگ نشه به چه درد می خوره، خاصیتش چیه؟ اگه زندگی فقط منطق باشه و منطق، چه لذتی داره؟ اگه حسرتی و یا رویایی نباشه، زندگی مفهومش چیه؟ حسرت گذشته و رویای آینده؟؟؟
چند وقت پیش فاطیما ازم پرسید: عشق تو زندگیت چه نقشی داره؟ اون روز بهش جواب دادم ولی حالا می خوام کاملش کنم. (کم کم دارم به این نتیجه می رسم که فقط با نوشتن کامل میشم) زندگی تکراریه، برای همه آدمها یه جوره، خوابیدن، خوردن و کار کردن و کارهای روزمره. همه از صبح که بیدار میشن تا شب که می خوابن یه سری کار تکراری می کنند که بیشترش بخاطر منافع اقتصادیشه، همه با توجه به لحظاتی که براشون در روز اتفاق می افته می خندن، گریه می کنند، شاد میشن، ناراحت میشن .این زندگی آدمهاست ولی سیاه سفیده، عشق، رویا، حسرت و چیزهایی فراتر از روزمره آدمها در واقع جعبه رنگی هستن که در اختیار آدمه تا هر جور دوست داره زندگیشو رنگ کنه، باب میله خودش، تا اونجور که دوست داره زندگیشو آرایش کنه.
زندگی باعشق و بی عشق فرقش مثل فیلم رنگی و سیاه سفیده.

+ 1:51موضوع: شخصی Balatarin
دوشنبه 1385/12/14
دختر همسایه

روبروی خونه ما، یه آپارتمان 3 طبقه و 6واحده هست. 2 واجد طبقه سوم خونه دانشجوییه(دانشجویان دختر) و 4 واحد پایین 4 تا زوج جوون زندگی می کنند. کلا 6 دانشجو اینجا زندگی می کنند. از این 6 نفر 4 نفرشون با پول سرویس می دهند(میگن شبی 40 تا 50 هزار تومن، البته شنیده شده با همکلاسیهای دانشگاهشون مرامی کار می کنند) تا اینجای کار مشکلی وجود نداره. مشکل اینجاست که یکی از این 4 نفر بجای اینکه خودش بره خونه طرف، طرف رو میاره خونه خودش و این باعث شده سرو صدای همسایه ها در بیاد. بحث من حالا اینجا جدا از شرع و قوانین جمهوری اسلامی و بر اساس حقوق فرد در برابر حقوق اجتماع اینه که آیا اون 4 تا زوج حق اعتراض دارند یا نه. و اینکه در بندهای اجاره نامه هیچ صحبتی از نیاوردن مهمون نشده. بهر حال اونا معترضند که یه روز در میون یه پسر میاد خونه اونها. جالب اینجاست که رفتن به دختره گفتند خانوم شما لطفن یک یا دو نفر رو به ماها معرفی کن و بگو این دوست پسرمه، ما که نمی تونیم هر روز یه غریبه رو اینجا ببینیم. همه تلاشهای این افراد تا حالا بی نتیجه مونده و دختره هم موکدن گفته تا روز آخر قراردادم اینجا می مونم و کسی نمی تونه منو بیرون کنه و تا حالا هم کسی نتونسته. می خوام بدونم شما چی فکر می کنید؟ شما برای این زوجهای جوون حق اعتراض قائل میشید؟
پی نوشت: از خواب که بیدار شدم، شروع کردم به نوشتن و نه خوندن، برای همین نفهمیدم موقعی که من در خواب خوش بودم یه عده زیادی فقط برای اینکه می خواستند حرف بزنند و حرفشون مغایر با حرف حکومت بوده، شب رو تو زندون سپری کردند.از اینجا می تونید خبرها رو پیگیری کنید.اینجا واینجاهم عکس چند تا از بازداشت شدگانو ببینید. مهم نیست موافق اونها باشیم یا نه، مهم اینه که باید بپذیریم همه افراد جامعه حق بیان نظراتشون و فعالیت در راستای اهدافشونو دارن. اگه دوست داشتین اینجاا رو امضا کنید.

+ 5:58موضوع: اجتماعی Balatarin
شنبه 1385/12/12
مرثیه ای دیر هنگام بر حضور او در سینما

من هیچ وقت مزه عدم آزادی رو نچشیده بودم، گهگاه تو روزنامه می خوندم که یه روزنامه نگار و یا یه سیاستمدار رو گرفتند، ولی خب هیچ تاثیری تو زندگی عادیم نداشت. من همیشه همونطور زندگی می کردم که دلم می خواست، همون حرف هایی می زدم که دلم می خواست. گیچ بودم که این عدم آزادی چیه؟ اون آزادی که خاتمی با شعار دادن اون 21 میلیون رای گرفت، چیه؟ تا اینکه....هیچ وقت اونروز یادم نمیره، سال 77 بود، سوم راهنمایی بودم.چند تا جوون ریشو، سر یکی از میدون های اصلی شهر، با تیغ موکت بری شلوار های لی چسبون مردم رو پاره می کردند. با اینکه در عمرم شلوار لی نپوشیده بودم ولی یه حسی بدی بهم دست داد. شاید یه سالی از اون موضوع گذشت که یه روز تو روزنامه خوندم که چندتا از سرداران چنگ نامه ای به خاتمی نوشتند و گفتند که ما این انقلاب رو با خون حفظ کردیم، و اگر لازم باشه باز هم برای اون خون می دیم. در واقع خاتمی رو تهدید به کودتا کردند. خاتمی رو نماینده 21 میلیون نفر رو.
آقای ده نمکی سلام!!!
من اخراجی های شما رو ندیدم و مطمئنا هرگز حاضر نیستم که حتی یک ریال بابت فیلمی پول بدم که نمی دونم عواید اون صرف چه کاری می شه. البته داستان فیلمتون را از وبلاگ ها خوندم.آقای ده نمکی! از تلویزیون دیدم شما عذر خواهی می کنین!!! شما چرا برادر؟؟؟ شما که چند سال جنگیدین؟؟؟ شما که بخاطر اینکه همرزماتون شهید شدن گاه و بیگاه زندگی رو به این مردم بیچاره زهر کردین، چوبکاری می فرمایین قربان!!! خیلی های دیگه هستن که باید عذر خواهی کنند. همون ها که بخاطر نیم ساعت خندیدن چشم هاشون رو به حقیقت تلخ شما بستند. همونا که هرگز وقتی اون لمپن ها رو تو فیلمتون می دیدند یادشون نیومد که این لمپن ها چرا اینقدر حضور واقعی تو زندگی ما ها دارند؟ چرا اینقدر شبیه کارگردان فیلم هستند؟ همون ها که نمی دونستند که این رای باعث میشه که کسی که بویی از هنر نبرده، به بزرگترین هنرمندان یک کشور ناسزا بگه.  آقای ده نمکی! از سیاست حاکم بر سینما گله می کنین، حق با شماست، در این سینما رو باید گل گرفت. سینمایی که سیاست هاش رو دوست شفیق شما معین می کنه، سینمایی که حاضر میشه این همه بودجه رو برای شما خرج کنه. این سینما آلوده هست. ملعبه ایست در دست همون قوم و خویشان شما. همون طایفه که وقتی فقط 5 میلیون رای داشتند همیشه حق به جانب بودند و حالا که 17 تا دارند، خدا رو هم بنده نیستند. همون که دارند  تیشه به ریشه این مملکت می زنند.
آقای ده نمکی عزیز! من حتی حاضر نیستم فیلم کیومرث پوراحمد رو ببینم. من مردان جنگ رو دوست دارم و برای اونها احترام زیادی قایل هستم. حتی اونها رو بر خودم محق می دونم و عقیده دارم اونها از وارسته ترین ها هستند. ولی مردان جنگ برای من یعنی همون مردان حاتمی کیا. همون که تو از کرخه تا راین وقتی درد داره بر سر خدای خودش داد می زنه و نه کسی دیگه. همون جانبازی که تو آزانس شییشه ای مرگ رو به انتظار نشسته و دم نمی زنه و حتی همون حاچ کاظم که مردم رو گروگان می گیره ولی هدفش از این کار اینقدر مقدسه که فقط استیصال یه مرد رو نشون میده. همون حاچ کاظمی که وقتی پلاکش به زمین می افته، پلاک یادبود حضور عاشقونه، یادگار از خود گذشتن برای وطن، یادمان هر اونچه خوبیست برای او، وقتی پلاکش به زمین می افته، اون به جای همه اینها، عشق زمینی اش رو به یاد میاره و فاطمه اش رو صدا می زنه. راستی آقای ده نمکی! اون فیلم رو دیدی؟ اون موتور سوار رو یادته که به حاج کاظم پیشنهاد کمک میده، هیچ حس کردی که چه قرابت عجیبی با مسعود ده نمکی داره.
آقای ده نمکی! من بسی خوشحال شدم که شما اوباشی گری و یاغی گری رو کنار گذاشتید و برای بیان حرف هاتون از هنر استفاده می کنید ولی باید بدونید مفهومی که می خواین بیان کنین خیلی مهمتر از نحوه گفتنش هست. شما هنوز لمپن هستید، افکارتون هنوز هیچ تغییری نکرده. این مردم خیلی زود خنده هایشون یادشون میره، خیلی زود.

+ 6:39موضوع: اجتماعی Balatarin
پنجشنبه 1385/12/10
کنکور؟؟
کنکور دادم٬ فقط در موردش می تونم بگم عجیب بود...

+ 17:40موضوع: Balatarin
جمعه 1385/10/15
آقای ابطحی! عذرخواهی کنید!!!

"کاش می شد مثل شما ها هر وبلاگی که دوست داشتم می نوشتم" بار اول سرسری خوندم و رد شدم ولی با اشاره یکی از دوستان و دوباره خوندن اون حالم بهم خورد. نویسنده کم و بیش محترم وبلاگ وب نوشته ها با این جمله از دعوت کردن فردی برای ادامه بازی یلدا خودداری می کنه. خیلی ها این کار رو نکردند ولی اشاره این آقا به اینکه کاش مثل شماها بودم مشمئز کننده است. میگن وبلاگستان فارسی هفتصد هزار تا عضو داره، حالا ما میگیم صد هزار تا و خوشبختانه تو وبلاگستان همه جور آدمی رو میشه پیدا کرد. از دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و روزنامه نگار و دانشجو و معلم و کارمند و روحانی و سیاستمدار و .....برام جالبه که این آقا مثل هیچ کدوم از ماها نیست. وقتی اینها رو خوندم یاد شعر اخوان ثالث و سخنرانی شریعتی افتادم. اونجایی که اخوان تو شعرش و دکتر تو حرف هاش با افتخار اعلام می کنند که خونی که تو رگهاشونه رنگین تر ار بقیه آدم ها نیست. من خیلی دوست دارم بدونم این  چه چوب خطیه که آقای ابطحی بر اساس اون گفتند مثل ماها نیستند . اگه اساس اسلامه، به حکم لباس ایشون، که در اون برابری و عدالت شعار اول هست و یا اگه ایشون که دم از روشنفکری می زنه با معیار و مکتب مدرن فهمیده که مثل ماها نیست، من دوست دارم یه بار ماده اول اعلامیه جهانی حقوق بشر رو اینجا براش بنویسم تا اگه نمی دونه، بدونه : "تمام افراد بشر آزاد بدنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند و ...."
و به قول کنفوسیوس :
For one word a man is often deemed to be wise, and for one word he is often to be foolish, we should be careful indeed what we say
آقای ابطحی! نمی دونم اگه ناآگاهانه این حرف رو زدین از وبلاگستان آگاهانه عذر خواهی کنید و یا اگه آگاهانه نوشتید لطفا بفرمایید شما شبیه چه کسانی هستید؟

پی نوشت: این سن ازدواج هم کم کم داره معضلی میشه ها، همه جا رادیو و تلویزیون و روزنامه ها هی میگن اقا سن ازدواج داره میره بالا ولی مشکل اینجاست که  میون دوست های من هی سن ازدواج داره میاد پایین، دوستان عزیز تا شاششون کف میکنه می فهمن که وقت ازدواجشونه، ولی حالا جدا از شوخی، به این دوست عزیز و دل انگیز تبریک میگم و برای او و عروس نادیده اش آروزی خوشبختی فراوان دارم. فقط این تن بمیره مثل بعضی ها بی جنبه نباش و زود بابا نشو.

پس نوشت (بعد یک روز): کاش دوستانی که من رو متهم به شتابزده بودن می کنند با یک پست درباره من قضاوت نمی کردند.....من همچنان معتقدم ایشون هر مقامی داشته باشند وقتی عضو گروهی می شن باید به اون گروه احترام بذارند و خوب راحت تر بودند اگه بازی نمی کردند........من فکر می کنم کاش این دوستان به وبلاگهای سیاستمداران دیگه هم نگاهیی بندازند تا درک کنند هیچ محدودیتی برای آقای ابطحی وجود نداشت......و البته خوبی وبلاگ همینه که من طرز فکر خودم رو می نویسم و شما هم نظرتون.......و اگه من و شما از یک واقعیت یکسان دو برداشت کاملا متفاوت داریم دلیل بر بی سوادی یا کم فهمی دیگری نیست.....من هنوز معتقدم دید آقای ابطحی به وبلاگستان دیدی از بالا بوده و با ان مخالفم.......کف کردن شاش کنایه از بزرگ شدنه...کاش دوستانه فوق روشنفکر ما حداقل چند رمان ایرانی بخونند تا ببینن اصلا حرف زشتی هم نیست....مگه اینکه دوستان پاستوریزه تو این جامعه زندگی نکنند....واقعیت زندگی در ایران چیزی دیگر است.......

وقتی دستور از بالا برسه اینجور میشه دیگه......بهر حال من ادم بی ادبی نستم خانم فاطیما نیرومند!!!

+ 1:13موضوع: وبلاگ Balatarin
سه شنبه 1385/08/30

1- افشا شدن یک نامه جار و جنجال های زیادی به پا کرد، بنظر من محتویات این نامه مبنی بر وضع بد اقتصادی و جنگی ایران در آن زمان نمی توانست چندان غیرقابل انتظار باشد ولی بهر حال واکنش های جالبی را در محافل سیاسی و همچنین در وبلاگستان بهمراه داشت. عجیب ترین واکنش بنظر من نوشته علی پیر حسین لو بود که جنگ را دفاع نامقدس خواند. نمی دانم شاید این نامه بتواند خدشه ای در شخصیت کاریزماتیک جنگ یعنی آیت الله خمینی ایجاد کند که البته به قول چرچیل سیاستمدار ساده وجود ندارد  و ایشان هم از این اصل مستثنی نیستند، ولی مسلما در اصل ماجرا نمی تواند خدشه ای وارد کند. قدسیت این جنگ 8 ساله وامدار رهبر آن، یا هاشمی و رضایی و امثال آنها نبود که حالا با خدشه دار شدن احتمالی شخصیت آنها، قدسیت جنگ زیر سوال برود. این جنگ مقدس بود چون برای وطن بود و وطن مقدس بوده و است. این جنگ مقدس بود، چون جنگ بین خمینی و صدام نبود، چون جنگ بین ایران و عراق نبود، و فقط جنگی بود برای حفظ وطن و وطن و وطن و وطن یعنی هر آنچه که بودیم و هستیم و خواهیم بود. وطن یعنی ایمان، یعنی عشق، یعنی امید، یعنی حیات. جنگی که بوی آن را در هر کوی و برزن ایران می شنویم، جنگی که هنوز عده ای در آن شهادت را به انتظار شهادت نشسته اند، جنگی که شهادت فرزند برای مادر نه ناخوشایند که خوشایند بود، چنین جنگی مدیون هیچ کسی نیست که با زیر سوال رفتن آن فرد، دفاع مقدس، نامقدس نامیده شود.
2-  انتخابات نزدیک است. دیگر همه باید فهمیده باشند که تحریم دردی را دوا نمی کند و باید حضوری فعال داشت. برای من و شمایی که در این نظام اجتماعی و سیاسی زندگی می کنیم و قانون این کشور را پذیرفته ایم چه با میل خود و چه به صورت اجبار، تحریم معنایی ندارد و پارادوکسی بیشتر بشمار نمی رود.چه ما نهادهایی را تحریم می کنیم که مجبور به تمکین در برابر آن هستیم. ما از قانونی استفاده می کنیم که مجلس شورای اسلامی آن را تصویب کرده و از ثمرات فعالیت های سیاسی و اقتصادی بهره مند می شویم که دولت و رئیس جمهور مجری ان هستند. و از نظام شهری استفاده می کنیم که دستمایه شوراهاست. این بار با دو انتخابات کاملا متفاوت روبرو هستیم که من بر خلاف خیلی از دوستان دیگر فکر می کنم  که انتخابات خبرگان  مهمتر و حیاتی تر است. بهر حال باتوجه به سن آیت الله خامنه ای احتمال اینکه در این دوره مجلس خبرگان به انتخاب رهبری بپردازد، دور از ذهن نیست و آنگاه همه پشیمان خواهند شد که طرفداران مصباح اکثریت مجلس را داشته باشند.  حتی تصور اینکه مصباح رهبر شود امری وحشتناک است. شاید بتوان صدها انتقاد بر آیت الله خامنه ای وارد دانست ولی بشخصه فکر نمی کنم که ایشان قابل قیاس با مصباح و حتی خیلی های دیگر که برای رهبری بعد از ایشان مد نظر هستند، باشد. بهر حال خبرگان را باید حداقل برای این بار که آتش مصباح تند است، جدی گرفت و حضوری فعال در آن یافت و از ورود افراد متحجر به مجلس خبرگان جلوگیری کرد. انتخابات شوراها را باید بخاطر کارکردهای شهری آن جدی گرفت و شاید این انتخابات فقط در تهران رنگ و بوی سیاسی داشته باشد . آنچه که از قانون بر می آید و در حدود اختیارات شوراها بیان شده است، این نهاد تواناییهای بالقوه زیادی دارد که متاسفانه در خیلی از شهرها بعد از دو دوره هنور حضورش هیچ تاثیری بر امورات شهری نداشته است. مسلما با داشتن شورایی قوی خیلی از کاستی های شهر نشینی کاهش پیدا خواهد کرد. کاش همه در انتخابات و بخصوص در انتخابات خبرگان شرکت کنند.
3- صدای تک تک کفش های پاشنه بلند زنی از دور می آید. او می آید که تاریخساز شود. او می آید که قدرتمندترین انسان روی زمین شود. صدای پای هیلاری می آید و شاید غمگین ترین آمریکایی کاندولیزا رایس دختر جاه طلب آمریکایی باشد که رویای رئیس جمهوری اش را کمرنگ و گمرنگ تر می بیند. هیلاری خواهد آمد و البته در این راه محبوبیت شوهرش کمک زیادی به او خواهد کرد. شوهری که با وجود محکومیت در دادگاه بخاطر سوگند دروغ  هنوز جزو محبوب ترین رئیس جمهورهای آمریکاست. در عین حال بنظر می رسد پیروزی دموکرات ها، نه رای مثبت به آنها بوده که بیشتر رای منفی به جمهوری خواهان بوده است. همانند احمدی نژاد که ریاست جمهوری اش را مدیون رای منفی مردم به هاشمی است. گرچه معمولا با عوض شدن دولت های آمریکا تغییر خط مشی در آمریکا رخ نمی دهد و فقط تغییر شیوه ها روی می دهد و در آمریکا هم بنظر قدرتی فراتر از دولت به تعیین استراتژی ها می پردازد و دولت فقط می تواند شیوه اجرای آن را اتخاذ کند، ولی در عین حال باید آمدن دموکرات ها را به فال نیک گرفت و امیدوار بود جنگ طلبی آنها کاهش پیدا کند.
4- مساله هسته ای انگار نمی خواهد حل شود. انرژی هسته ای آنقدر اهمیت دارد که دولت جمهوری اسلامی حتی حاضر به تحمل تحریم شود ولی از آن دست نکشد. البته اصولا دیگر سیاست تحریم کاربرد چندانی ندارد و نمی تواند مشکل ساز شود. از طرف دیگر مانور پیامبر اعظم بار دیگر نشان داد که ایران اگرجه در صنایع نظامی در خیلی از جنبه ها از کشورهای پیشرفته عقب باشد ولی براحتی می تواند کنترل تنگه هرمز، این نبض تپنده جهان را در دست بگیرد و به هر تهدید پاسخی درخور دهد. آمریکا مجبور است که بپذیرد نمی تواند با ایران طرف شود و شاید غنی سازی با همکاری فرانسه یا روسیه بهترین راه حل برای این بن بست برای طرفین باشد.
5- زن و شوهری انتظار فرزندی را در 262 ماه قبل داشتند. ولی کم طاقتی این بچه باعث شد که 264 ماه قبل یعنی در 3 آدز ماه 1363 بیاید. نمی دانم باید خوشحال باشم که یک سال بزرگتر شدم یا ناراحت که یک سال به زمان مرگم نزدیکتر!!! بهر حال تولد و مرگ هر دو حق هستند و از حق، و من بین این دو حق سرگردان. نمی دانم اگر آن نخستین زن لحظه ای غفلت نمی کرد شاید هیچ گاه از حق جدا نمی شدیم که حالا سرگردان باشیم و شاید هم نه! باید جدا می شدیم تا در این وادی لایق حق شویم.
6- چشم تا کار می کند، هوش پاییز است. اینجا، در شمال، انگار خدا دلش بیشتر از بقیه جاها می گیرد. اینجا دیگر خدا فقط بغض نمی کند. حتی بعضی وقتها دیگر آرام هم گریه نمی کند. گاه چنان گریه می کند که ترس سراپای آدم را فرا می گیرد. هوا پاییزی است و خدا دلش از آدمها گرفته، گریه امانش نمی دهد.نمی دانم شاید ابلیس بیشتر از فرشتگان دیگر می فهمید که راضی به سجده کردن در برابر آدم نشد و شاید هم بقول دکتر، آدمیان را یک علی بس بود برای سجده کردن. پاییز است ولی هوای دلم پاییزی نیست، گرچه نمی دانم پس چرا آسمانش صاف و آفتابی هم نیست. نشستن در خانه و درس خواندن برای کنکور چه سخت شده، آن هم برای رشته ای که همه چیزش امسال تغییر خواهد کرد و هنوز هم اعلام نشده که چگونه تغییر می کند. اضطراب MBA از حالا وجود دارد. شاید سپهری راست می گوید که باید کتاب را بست، باید بلند شد، در امتداد دشت قدم زد، گل را نگاه کرد، ابهام را شنید. نمی دانم منظورش از ابهام همان صدای فاصله هاست، همان عشق است، همان دچار شدن است، همان عجیب قشنگ است، همان فاطیماست، نمی دانم. اما ای حرمت سپیدی کاغذ! تو می دانی که قاصدک جوابم کرده. حالا فهمیدم دلم از بی خبری، آسمانش صاف و آفتابی نیست. تو، که می خوانی نوشته هایم، می شنوی سوز سازم، نگو این هم بگذرد، نگو درس مهمتر است، نگو عشق دروغ است. پندم مده ای دوست! که بکار نبندم، تو ندانی که بین ما چه می گذرد نهانی.
7- وبلاگ نمی گذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم، که با شب خو کنم، که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را به یاد نیاورم، که تسلیم شوم، نومید شوم…
وبلاگ فرصتی است برای فکر کردنم، برای تکراری نشدنم، برای رها شدنم، دلم می خواهد که هر روز بنویسم ولی چه کنم که   کنکور نزدیک است! باز باید بخوانم درسم!

+ 12:28موضوع: Balatarin
سه شنبه 1385/06/28
برای آخرین بار

 

Ofoqe Azadi and many other things are finished.
I will come back next year with new weblog...

افق آزادی تمام شد.
سال آینده با وبلاگی جدید باز خواهم گشت...

+ 19:45موضوع: Balatarin
شنبه 1385/06/18
امیر می گوید:"کاش دلم دست داشت" اما من...

امیر می گوید کاش دلش دست داشت تا دل بانویش را بغل می کرد. اما من جز به بغل کردن خودت به چیز دیگری نمی اندیشم. دوست ندارم که دلم دست داشته باشد که نگذارد دلت به جای دیگر برود. دوست دارم به هر کجا که می خواهد برود، چون می دانم که به سوی دلم بر می گردد. دلم می خواهد دلت آزاد باشد و برای دلم باشد. شاید شاید شاید دلم می خواهد که دلم پا داشته باشد که به هر کجا که این دل چموشت برود، دل من هم گام به گامش برود. دلم می خواهد به هر سرایی که باشی من هم باشم، نه انکه من به هر سرایی باشم تو هم باشی. دلم برایت تنگ است فاطیما!

+ 10:56موضوع: شخصی Balatarin
جمعه 1385/06/17
خدا کند که بیایی
+ 14:3موضوع: متفرقه Balatarin
چهارشنبه 1385/06/15
من و آبادان

داستان من و آبادان از دانشگاه صنعت نفت شروع می شود. از رشته مهندسی نفت که 2 سال را باید در آبادان خواند و 2 سال دیگر را در اهواز.
آبادان با بغض شروع شد، بغضی که دوری از خانواده برای پسری که هنوز 18 سالش تمام نشده بود، داشت و البته هیچ وقت هم این بغض نشکست. 2 سال آبادان با بغض تمام شد، بغضی برای ترک آبادانی که دیگر وطن دومم شده بود.
هنوز خاطرات ژاله علو در پیش چشمانم است :"وقتی در 13 سالگی از آبادان به تهران رفتیم، خیلی زود از محیط بسته تهران خسته شدم و خواستم که من را به آبادان بر گردانند".
آبادان با مردمی عجیب و عموما مهربان در خاطره ام ماند.
شبگردی هایمان در بوارده در خیابان هایی که رنگ آرامش داشت، برایم فراموش نشدنی است. غروب گردیهایمان در امیری در پاساژهایی که بوی تعفن از زرق و برق زندگی می داد. دیدن جوانهایی همه بیکار و علاف و الکی خوش که حال آدم را بهم می زد. پسرهایی همه نر و دخترهایی همه ماده را در آبادان زیادند. که هیچ چیز دیگری بجز نر بودن و ماده بودن در آنها نبود.
آبادان یعنی خواندن رمان هایی که هرگز فراموش نمی شود، سینوهه، صدسال تنهایی، خانه ارواح، جود گمنام، استاد بازی و ....و دیدن شکسپیر عاشق، که بارها و بارها دیدمش و بهتر از آن هنوز ندیدم.
آبادان یعنی اعتیاد، یعنی جوانهای عقیم شده با افیون زندگی، کمتر می شود در خیابانی از آبادان راه بروی و معتاد نبینی.
اکبر گنجی را با عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری، محمد قوچانی را با بازی بزرگان و مقاله های بی نظیرش، مسعود بهنود را با این سه زن، البته دیر، ولی همه را در آبادان کشف کردم.
هرگز از خاطرم نمی رود تنها شهری که پارک هایش و سینماهایش متاهلی بود و ما دانشجویان مجرد به آنجا ها راهی نداشتیم. 
نوشتن و نوشتن و افق آزادی و تجربه های همه نو و ورود به دنیای عجیب و غریب وبلاگستان از آبادان شروع شد. فکر کردن برای نوشتن عادتم شده است و این را فقط از افق آزادی دارم.
آبادان یعنی خندیدن به خالی بندیهایی آبادانی در تاکسی و خیابان های آبادان و آنهم با لهجه شیرین آبادانی.
و در نهایت گرما و گرما و گرمای طاقت فرسا و حالا این روزها بعد 2 سال دوری ار آبادان باز هم گرما و گرما و گرما، ولی این بار همه لذت بخش، همه شیرین، و این بار گرمای عشقِ دخترک آبادانی. و آیادان باز هم شروعی تازه برایم خواهد بود. آبادان یعنی من و فاطیما.
آبادان یعنی 
برای چشم خاموشت بمیرم               کنار چشمه نوشت بمیرم
نمی خواهم تو را در آغوش بگیرم        که می خواهم در آغوشت بمیرم
نمی دانم چه بگویم فاطیما جان! فقط مرسی از اینکه هستی و
دیوانه به تماشای من بیا!

+ 12:25موضوع: شخصی Balatarin
سه شنبه 1385/06/14
فهمیدم که

چند روز بعد از سقوط c130 فهمیدم که را نوشتم، و حالا باز هم فهمیدم که:
1- . ملت ایران احمق است، چون از یک سوراخ نه یک بار، نه دوبار، نه سه بار، بلکه بارها و بارها گزیده می شود. و اینکه بگوییم ملت نمی تواند کاری بکند، حرف مفت است. همیشه و در همه حال قدرت فقط در دست توده ها بوده و لاغیر. اینکه مسئولین ایرانی احمق هستند و ملت ایران( یعنی من و تو و بقیه) ملتی شریف هستیم، گول زدن خودمان است. ملتی که عاقل باشد، توده ای که عقل داشته باشد، مطمئنا بهترین حکومت ممکن را برای خودش ایجاد می کند، و اگر این حکومتی  که ما می بینیم برای ملت ایران بهترین است حکومتی که در اوج حماقت، بی شعوری، بی عقلی و ناتوانی از حل مشکلات ساده مردم بسر می برد. عیار عقل مردم ایران هم تبیین می شود. ملت به بی شعوری و یا به ادای بی شعوری عادت کرده اند. و بدترین درد برای ملتی و توده ای و گروهی عادت کردن به بدی ها و زشتی ها است. فهمیدم که ملت ایران ناتوان از حل مشکلات خویش است و یا اگر ناتوان نیست اینقدر بی شعور شده که اصلا نمی تواند ان را تشخیص دهد.
2- c130 را بخوبی یادم است. در آن نوشته هم متذکر شدم. راه دیگری برای رنگین تر شدن خون شما کشف کردم. دیگر حتما  نیازی نیست مسئولی یا ثروتمندی باشید که خونتان رنگین تر از بقیه مردم باشد. اصحاب رسانه هم خونشان رنگین تر بود. آن روزه ها تلویزیون سیاه تر بود. روزنامه ها سیاه تر بودند. ولی این روزها تلویزیون حتی خاکستری نشده، دوباره سفید شد. روزنامه ها هم فقط یک روز به خودشان زحمت پوشیدن رخت سیاه بر تن دادند. فهمیدم که من و امثال من که تمام افتخار مان این است که خون هیچ صاحب زر و زوری در رگ هایمان نیست، و این روزها باید بگوییم نه خبرنگاریم، نه روزنامه نگار و نه اصحاب رسانه، من و امثال من یعنی مردم عادی، حتی مرثیه سرا هم برای مرگمان نداریم.
3- سالها پیش کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران از شهید مطهری را خواندم. این روزها بدجوری به ذهنم خطور کرده که اگر کسی کتابی به نام خدمات متقابل ایران و روسیه را بنویسد، این خدمات متقابل خواهد بود یا اتوبان یکطرفه. فهمیدم که نه غربی و نه شرقی یعنی کشک. روزگاری آگاهانه سیطره آمریکا را بر ایران قطع کردیم و حالا آگاهانه و بر آن اساس که مردم ایران باهوش ترین مردم جهان هستند ما و روسیه به هم خدمات متقابل می رسانیم.
4- همیشه تحریم ها باعث پیشرفت مردم ایران با تکیه بر خودشان شده است. هیچگاه تحریم ها خدشه ای بر مردم ایران وارد نکرده است. هیچگاه. ما اصلا محتاج کسی نبوده ایم که تحریم بخواهد مشکلی برای ما ایجاد کند. ما اینقدر زیاد هستیم که حاظر باشیم سالانه چندین نفرمان فقط در هواپیماهای قدیمی کشته شوند. بهر حال ما باید روی پای خودمان بایستیم. حالا اگر پا نداشتیم کشته می شویم. مهم این است که ما همان کاری را کنیم که فکر می کنیم خوب است. امریکا بد مطلق است. ما نباید با آمریکا رابطه داشته باشیم. و حتی نباید با انها مذاکره کنیم. چون ما باهوش ترین مردم جهان هستیم، در صورت مذاکره با آمریکا آنها بر ما مسلط خواهند شد. آنها هیچ هدفی جز ضربه زدن به اسلام ندارند. ما هواپیما نمی خواهیم. ما آمریکا نمی خواهیم. ما توپولوف می خواهیم. ما مردمی داریم که وقتی جنگ تمام شد، عزا گرفتند که ای خدا! در شهادت بسته شد. فهمیدم که خدا گر ز حکمت ببندد دری  ز رحمت گشاید در دیگری. در شهادت بسته نمی شود. ما توپولوف داریم. حالا اینکه چرا در شهادت ما از سرزمین کفر میاید را من نمی دانم. شاید عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد.


کاری با کار وبلاگستان نداشته باشیم (انتقاد از نظم بندی وبلاگ ها توسط جادی در کیبرد آزاد)

+ 0:19موضوع: سیاسی Balatarin
یکشنبه 1385/06/12
من و ماکیاول و فاطیما و امید

ساعت ۰:15 است. امید گوش میدم. کاغذ رو گرفتم تو دستم و می خوام بنویسم. نمیدونم چی؟ ولی حس نوشتن دارم.
جند روزی میشه که کتاب "بنیاد فلسفه سیاسی در غرب" رو می خونم.
سر تو بذار رو شونه هام، خوابت بگیره                         بذار که آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته، دیگه دیره                                حتی من از شنیدنش، گریه ام می گیره
همیشه برام سوال بود که توسعه سیاسی قبل از توسعه اقتصادی روی میده یا بعد از اون. ولی این کتاب هم میگه بعضی ها به این معتقدند، بعضی ها به اون.
تو عصبانی هم مگه میشی، بنظرم تو منطقی هستی. یعنی بیش از حد.
بذار رو سینه ام سر تو، چشمهای خیس و تر تو           بذار تا سیر نگاه کنم، بو بکشم پیرهن تو
بغل کن و بچسب بهم، بکش دوباره دست بهم          جز تو کسی ندارم، نزدیک تر از نفس بهم
ماکیاول همیشه آدم جالبی بوده است. هیچ اندیشمند سیاسی نامش ننگین تر از ماکیاول نشده است. صفت ماکیاول در زبانهای اروپایی مترادف شیطانی است. ماکیاولیسم یعنی بی اعتنایی به اصول اخلاقی در سیاست.
یکی به من بگه این یعنی چی؟
مادرم میگه تو عاشق شخصیت جواد شدی. یعنی اگه جواد دختر هم بود، تو عاشقش یشدی!!!!!!!!!!!!!
امشب میخوام مست بشم              عاشق یکدست بشم
بدون تو نیست بودم                        امشب میخوام هست بشم
اعدام ساونارولا که مظهر پاکی بود، به ماکیاول آموخت که درستکاری و یکرنگی و نیک نهادی صفاتی است که در کشورداری بکار آید. مرد سیاسی اگر جویای کامیابی است، باید فریبکار باشد.
جواد! من با خانواده ات مشکل پیدا می کنم و نه با تو!
یه جون ناقابلی هست،بذار فدای تو بشه               بیفته زیر قدمهات،که خاک پای تو بشه
چون هوس های آدمی سیر نشدنی است، اندیشه او پیوسته ناخشنود از آنچه دارد و دلزده است و همین امز او را وا می دارد که از حال بد بگوید و گذشته را بستاید و آینده را آرزو کند، بدون اینکه در این کارها انگیزه ای مغقول داشته باشد.
جواد! من  کاری که به اون اعتقاد نداشته باشم، انجام نمیدم.
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم                  روز و شب زیر لیم اسم تو رو ذکر کنم
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی              گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
ساعت شده ۰:58 دقیقه، نتونستم حسم رو خوب بیان کنم.

+ 1:6موضوع: شخصی Balatarin
جمعه 1385/06/10
کاری با کار وبلاگستان نداشته باشیم

جادی در کیبرد آزاد هنرنمایی می کند، نوشته های او واقعا خواندنی است. حقیقتا او استاد وبلاگ نویسی است. "9 نکته که هر وبلاگ نویسی باید بداند"، نکات جالبی هستند. ولی من با این "باید" مشکل دارم. مطمئنا منظور جادی فقط دانستن صرف نیست و وقتی که می گوید "باید بداند" یعنی "باید عمل کند". من هم مثل جادی معتقدم که جهان با تلاش من و شما جهان بهتری خواهد شد. وبلاگستان هم با تلاش من و شما، وبلاگستان بهتری خواهد شد. ولی چرا هر "بهتر"ی با "باید"ی همراست. نمی دانم چرا او تلاش می کند که وبلاگ ها را گونه بندی کند. مگر نمی شود هر وبلاگی بک جور باشد. با قالبی کردن وبلاگستان مخالفم حتی اگر این قالبی کردن و به نظم در آوردن وبلاگستان به بهتر سدن وبلاگستان ختم شود.
اینکه بیاییم بلاگرولینگ را معرفی کنیم، rss را توضیح بدهیم. لینکدونی ها و شمارنده ها را برای دیگران شرح دهیم و  خیلی چیز های دیگر که به امکانات وبلاگ نویسی مربوط می شود خوب است. ولی نیاییم برای نوشتن قاعده تعیین کنیم.
من از همه کسانی که فکر می کنند وبلاگستان باید محیطی پاک، تمییز، با نظراتی صیقلی شده و دور از اشتباه باشد، بدم می آید. از همه آدمهایی که کارشان این است که به دیگران درس اخلاق، ادبیات، وبلاگ نویسی قالب بندی شده بدم می آید.
خواهش می کنم دست از این ادا ها بردارند و ادای روشنفکر ها را در نیاورند. بگذاریم هر کسی هر آنچه که فکر می کند بنویسد و کاری نکنیم که به خود سانسوری بپردازد. من اگر با آزمایش هایی که برای تاییدیه پرده بکارت استفاده می شود، مشکل دارم و دوست دارم بنویسم کسی حق ندارد بگوید این موضوع مبتذل است. من حتی با نحوه سکس کردن این مردم مشکل دارم. اینکه همیشه مرد باید شروع کننده سکس باشد و زن فقط باید منتظر باشد. من دوست دارم در وبلاگم با صدای بلند فکر کنم. من مهندسی نفت خوانده ام ولی دوست دارم در مورد همه مسائلی که در روز با آن مواجه هستم اظهار نظر  کنم. من دوست دارم حالا که عاشقم بگویم که من دچار شده ام، یعنی عاشقم و جادی حق ندارد این نوع نوشتن را به تمسخر بگیرد و ان را فقط برای بیشتر شدن نظرات بداند. 
بگذاریم هر وبلاگ همچون جزیره ای جدا از بقیه، با قانونی که نویسنده آن وضع می کند و محلی باشد برای تجلی افکاربکر و نتراشیده نویسنده؛ محلی باشد برای ابراز خود و آنجه در درون دارد. برای وبلاگستان چارجوب تعیین نکنیم و بگذاریم همینطور بی در و پیکر باشد. بگذاریم وبلاگ ها چه در شکل، چه در محتوی، چه در قالب و چه در امکانات مورد استفاده متفاوت باشد. نمی خواهم توصیه ای به دیگران کنم. ولی کاش همه از سایکو استفاده می کردند تا هیچ 2 وبلاگی حتی در قالب هم شبیه به هم نباشند. امیدوارم هیچ وقت برای وبلاگستان نظامی مشخص و مدون طراحی نشود.

+ 19:0موضوع: وبلاگ Balatarin
پنجشنبه 1385/06/09
حال نوشتن ندارم

حال نوشتن ندارم، ولی دوست دارم بنویسم که:
1-متاسفم! متاسفم برای رئیس جمهور احمدی نژاد! بخاطر 22 شعاری که آقای احمدی نژاد در آخرین برنامه تبلیغاتی اش داد و تا کنون نتوانسته به آنها عمل کند و حتی خیلی از کارهایی که دولت ایشان کرده بر ضد آن شعار ها بوده است.
2- او را فراموش کردم. نه برای اینکه به او اثبات کنم که دوستش دارم. فقط برای اینکه باید او را فراموش کنم.
2- آقای علی اکبر خان منتجبی! دست تات بابت نوشتن شعارهای عمل نشده آقای احمدی نژاد درد نکند. ولی فکر نکنید به چیز عجیبی اشاره کردید. کاش می رفتید به فیلم های تبلیغاتی سیاستمدار محبوبتان آقای خاتمی در دوره های پیشین هم نگاهی می کردید و در می یافتید احمدی نزاد در دستیابی به شعار هایش بهیچ عنوان بدتر از خاتمی کار نکرده است.  بهرحال من فکر می کنم او در رسیدن به شعارهایش موفق تر از پیشینیان خود کار کرده است. حال آنکه سطح شعار های رئیس جمهور احمدی نژاد خیلی پایین تر است و بیشتر برای اقشار پایین جامعه تغریف شده است و برای ما جذابیتی ندارد، حرف دیگری است.
4- شاید اگر همه دخترهای دنیا به من بگویند عاشقت هستم! برایم قابل هضم باشد. ولی وقتی فاطیما می گوید هضمش مشکل می شود. دختری که در تمام مدتی که من نیاز بودم او حتی ناز نبود. حالا او برگشته و ناگهان همه نیاز می شود. دختری که بودن با او برایم رویایی دست نیافتنی بود، به من می گوید در همه آن روزهایی که سنگ بودم عاشقت بودم. او برگشته ولی من می دانم هنوز چه مشکلات بسیاری برای رسیدن به او دارم. می دانم که می خوانی! بدان همه دلایلت برای بیان نکردن آنجه در دلت می گشته برایم غیر قابل هضم است ولی این بار از دستت نخواهم داد.
5- در اینکه من با شخص احمدی نژاد مشکل دارم، شکی توش نیست. در لباس پوشیدنش بعنوان سمبل یک مملکت، در حرف زدن هایش که انگار فقط برای افراد زیر دیپلم هست، در اینکه کارهایش بر اساس حساب و کتاب و منطقی نیست، در اینکه دچار بیماری روانی خود بزرگ بینی است، در اینکه چشمهایش بیش از حد قوی است، در اینکه آدمهایی که دورش جمع کرده همه در یک صفت مشترکند: پاچه خواری، در اینکه.....اما اعتراف می کنم در این بحبوهه مسائل هسته ای، دعوت کردن بوش به مناظره نشان از هوش ایشان است. بهرحال بوش چه بپذیرد و چه نپذیرد، بازنده است. اگر نپذیرد که معلوم است و اگر بپذیرد اینقدر دولتش گند زده است که احمدی نژاد می تواند در برابر او با افتخاز ار خود بعنوان رئیس جمهور موفق نام ببرد. بهرحال احمدی نژاد بخوبی توانسته توجه افکار عمومی جهان را از مسائل هسته ای کمی دور نگه دارد.
6- روزهای سختی است. قبول کن خیلی سخته برام. امیدوارم این چند روز هر چه زودتر تمام بشه.
7- افروغ، کم کم به او اعتقاد پیدا می کنم. شاید در روزهایی که اصلاح طلبان (سیاستمدارن و روزنامه نگاران) مغرضانه انتقاد  و محافظه کاران بی شرمانه پاچه خواری می کنند. تنها کسی باشد که کاملا منطقی به انتقاد از دولت می پردازد.
8- رستنی ها کم نیست. من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زوی زمین خم بودیم. گفتنی ها کم نیست! من و تو کم گقتیم مثل هزیان دم مرگ، از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم. دیدنی ها کم نیست. من و تو کم دیدیم. بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیا ها را پرسیدیم. چیدنی ها کم نیست. من و تو کم چیدیم. وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم. خواندنی ها کم نیست! من و تو کم خواندیم. من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته وا ماندیم. من و تو کم بودیم! من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ما می خوانیم. ما به اندازه ما می بینیم. ما به اندازه ما می چینیم. ما به اندازه ما می گوییم . ما به اندازه ما می روییم . من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم. من و تو خم نه و درهم نه،کم هم نه، که می باید با هم باشیم. من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم. من و تو حق داریم که به اندازه ما هم که شده با هم باشیم. گقتنی ها کم نیست.

+ 0:8موضوع: متفرقه