تبليغاتX
افق آزادی: نوشته های محمد جواد شکری
یکشنبه 1386/01/19
آرزو: با تمام اشک هایم

اولین نوشته سال جدید رو باید با آرزو شروع کرد.
مهمترین آروزی غیر شخصی:
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!

                                      بس کنید!

بس کنید از این همه ظلم و قساوت،

                                   بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

                نگهاداران صلح!

ای جهان را لطفتان را تا قعر دوزخ رهنمون!

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

                                                       سرب داغ!

موج خون است این که می رانید بر آن

                                       کشتگی خودکامگی را

                                                       موج خون!

گر نه کورید و نه کر.

گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛

بشنوید و بنگرید:

بشنوید، این "وای" مادرهای جان آزرده است

کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان

روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!

بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،

                                      دم به دم بیدادتان را

                                              بردباری می کنند.

دست ها از دست تان ای سنگ دلان، بر خداست

گر چه می دانم،

آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و

                                               وجدان شماست!

با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه

                                     خواهش می کنم

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید.

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.

بس کنید!

 

آرزوی شخصی:

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوش تر از اینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن

                 و یا

آرزو نالد که: گر دستم رسد،

لب بر ان لب روز تا شب می نهم

 

البته نه هر لب و دهانی که فقط لب و دهان فاطیما!

 

+ 11:3موضوع: شخصی Balatarin
سه شنبه 1385/12/15
دلم فیلم می خواد

دلم فیلم می خواد، تو این شهر هیچ جا پیدا نمیشه فیلم های جدید رو داشته باشه، حالا میشه رفت تهران و یه بیست تا فیلم خرید و بعد کم کم تماشاش کرد. ولی دلم فیلم می خواد با احمد، ایمان، فرزین، فرهاد، صادق و بقیه. تازه با پرده های کثیف آبی کشیده شده، با مهتابی های خاموش. دلم فیلم می خواد با ایمان تا هر پنج دقیقه استپ بزنه و ما رو مجبور کنه تا براش ترجمه کنیم، دلم فیلم می خواد با متلک های خاص فرزین. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس آت و آشغال رو زمین ریخته جا نباشه و مجبور باشی رو یکی دیگه لم بدی و یکی دیگه رو تو. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس توش سیگار کشیدند، هر کسی که توش میاد برای اینکه موفق بشه کسی رو ببینه مجبور باشه چند دقیقه با دست هاش دود ها رو کنار بزنه. دلم نق زدن های خودم رو می خواد که آقا خفه شدیم، سیگارها رو خاموش کنید، اما خوب پنج تا به یکی که نمیشه، هیچ وقت خاموش نشد.
دلم برای فیلم دیدن هامون، برای بحث های سیاسی و فلسفی و اجتماعی که آخرش همش به مسخره بازی ختم میشد، برای نیمروهای خوابگاه، برای شبونه رفتن سر یخچال و دزدیدن غذاهای دیگرون، برای بیدار موندن تا 5 صبح برای رفتن به کله پاچه ای لن یک، برای تقلب از فاصله 10 متری و مراقب ها با اینکه می دونستند داری تقلب می کنی ولی نمی فهمیدند چطور، برای ساعت 1 شب به پارک کنار سینما تاج رفتن و الاگلنگ بازی کردن، برای شب تا صبح شلم بازی کردن ها، برای تا صبح بیخوابی بخاطر صدای تخته بازی بچه ها، برای روزی 4 ساعت به سایت دانشگاه رفتن دلم تنگ شده، دلم برای اون دانشگاه لعنتی، برای شب ها و روزهایی که اونجا بودم، تنگ شده، اصلا اگه این دل تنگ نشه به چه درد می خوره، خاصیتش چیه؟ اگه زندگی فقط منطق باشه و منطق، چه لذتی داره؟ اگه حسرتی و یا رویایی نباشه، زندگی مفهومش چیه؟ حسرت گذشته و رویای آینده؟؟؟
چند وقت پیش فاطیما ازم پرسید: عشق تو زندگیت چه نقشی داره؟ اون روز بهش جواب دادم ولی حالا می خوام کاملش کنم. (کم کم دارم به این نتیجه می رسم که فقط با نوشتن کامل میشم) زندگی تکراریه، برای همه آدمها یه جوره، خوابیدن، خوردن و کار کردن و کارهای روزمره. همه از صبح که بیدار میشن تا شب که می خوابن یه سری کار تکراری می کنند که بیشترش بخاطر منافع اقتصادیشه، همه با توجه به لحظاتی که براشون در روز اتفاق می افته می خندن، گریه می کنند، شاد میشن، ناراحت میشن .این زندگی آدمهاست ولی سیاه سفیده، عشق، رویا، حسرت و چیزهایی فراتر از روزمره آدمها در واقع جعبه رنگی هستن که در اختیار آدمه تا هر جور دوست داره زندگیشو رنگ کنه، باب میله خودش، تا اونجور که دوست داره زندگیشو آرایش کنه.
زندگی باعشق و بی عشق فرقش مثل فیلم رنگی و سیاه سفیده.

+ 1:51موضوع: شخصی Balatarin
شنبه 1385/06/18
امیر می گوید:"کاش دلم دست داشت" اما من...

امیر می گوید کاش دلش دست داشت تا دل بانویش را بغل می کرد. اما من جز به بغل کردن خودت به چیز دیگری نمی اندیشم. دوست ندارم که دلم دست داشته باشد که نگذارد دلت به جای دیگر برود. دوست دارم به هر کجا که می خواهد برود، چون می دانم که به سوی دلم بر می گردد. دلم می خواهد دلت آزاد باشد و برای دلم باشد. شاید شاید شاید دلم می خواهد که دلم پا داشته باشد که به هر کجا که این دل چموشت برود، دل من هم گام به گامش برود. دلم می خواهد به هر سرایی که باشی من هم باشم، نه انکه من به هر سرایی باشم تو هم باشی. دلم برایت تنگ است فاطیما!

+ 10:56موضوع: شخصی Balatarin
چهارشنبه 1385/06/15
من و آبادان

داستان من و آبادان از دانشگاه صنعت نفت شروع می شود. از رشته مهندسی نفت که 2 سال را باید در آبادان خواند و 2 سال دیگر را در اهواز.
آبادان با بغض شروع شد، بغضی که دوری از خانواده برای پسری که هنوز 18 سالش تمام نشده بود، داشت و البته هیچ وقت هم این بغض نشکست. 2 سال آبادان با بغض تمام شد، بغضی برای ترک آبادانی که دیگر وطن دومم شده بود.
هنوز خاطرات ژاله علو در پیش چشمانم است :"وقتی در 13 سالگی از آبادان به تهران رفتیم، خیلی زود از محیط بسته تهران خسته شدم و خواستم که من را به آبادان بر گردانند".
آبادان با مردمی عجیب و عموما مهربان در خاطره ام ماند.
شبگردی هایمان در بوارده در خیابان هایی که رنگ آرامش داشت، برایم فراموش نشدنی است. غروب گردیهایمان در امیری در پاساژهایی که بوی تعفن از زرق و برق زندگی می داد. دیدن جوانهایی همه بیکار و علاف و الکی خوش که حال آدم را بهم می زد. پسرهایی همه نر و دخترهایی همه ماده را در آبادان زیادند. که هیچ چیز دیگری بجز نر بودن و ماده بودن در آنها نبود.
آبادان یعنی خواندن رمان هایی که هرگز فراموش نمی شود، سینوهه، صدسال تنهایی، خانه ارواح، جود گمنام، استاد بازی و ....و دیدن شکسپیر عاشق، که بارها و بارها دیدمش و بهتر از آن هنوز ندیدم.
آبادان یعنی اعتیاد، یعنی جوانهای عقیم شده با افیون زندگی، کمتر می شود در خیابانی از آبادان راه بروی و معتاد نبینی.
اکبر گنجی را با عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری، محمد قوچانی را با بازی بزرگان و مقاله های بی نظیرش، مسعود بهنود را با این سه زن، البته دیر، ولی همه را در آبادان کشف کردم.
هرگز از خاطرم نمی رود تنها شهری که پارک هایش و سینماهایش متاهلی بود و ما دانشجویان مجرد به آنجا ها راهی نداشتیم. 
نوشتن و نوشتن و افق آزادی و تجربه های همه نو و ورود به دنیای عجیب و غریب وبلاگستان از آبادان شروع شد. فکر کردن برای نوشتن عادتم شده است و این را فقط از افق آزادی دارم.
آبادان یعنی خندیدن به خالی بندیهایی آبادانی در تاکسی و خیابان های آبادان و آنهم با لهجه شیرین آبادانی.
و در نهایت گرما و گرما و گرمای طاقت فرسا و حالا این روزها بعد 2 سال دوری ار آبادان باز هم گرما و گرما و گرما، ولی این بار همه لذت بخش، همه شیرین، و این بار گرمای عشقِ دخترک آبادانی. و آیادان باز هم شروعی تازه برایم خواهد بود. آبادان یعنی من و فاطیما.
آبادان یعنی 
برای چشم خاموشت بمیرم               کنار چشمه نوشت بمیرم
نمی خواهم تو را در آغوش بگیرم        که می خواهم در آغوشت بمیرم
نمی دانم چه بگویم فاطیما جان! فقط مرسی از اینکه هستی و
دیوانه به تماشای من بیا!

+ 12:25موضوع: شخصی Balatarin
یکشنبه 1385/06/12
من و ماکیاول و فاطیما و امید

ساعت ۰:15 است. امید گوش میدم. کاغذ رو گرفتم تو دستم و می خوام بنویسم. نمیدونم چی؟ ولی حس نوشتن دارم.
جند روزی میشه که کتاب "بنیاد فلسفه سیاسی در غرب" رو می خونم.
سر تو بذار رو شونه هام، خوابت بگیره                         بذار که آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته، دیگه دیره                                حتی من از شنیدنش، گریه ام می گیره
همیشه برام سوال بود که توسعه سیاسی قبل از توسعه اقتصادی روی میده یا بعد از اون. ولی این کتاب هم میگه بعضی ها به این معتقدند، بعضی ها به اون.
تو عصبانی هم مگه میشی، بنظرم تو منطقی هستی. یعنی بیش از حد.
بذار رو سینه ام سر تو، چشمهای خیس و تر تو           بذار تا سیر نگاه کنم، بو بکشم پیرهن تو
بغل کن و بچسب بهم، بکش دوباره دست بهم          جز تو کسی ندارم، نزدیک تر از نفس بهم
ماکیاول همیشه آدم جالبی بوده است. هیچ اندیشمند سیاسی نامش ننگین تر از ماکیاول نشده است. صفت ماکیاول در زبانهای اروپایی مترادف شیطانی است. ماکیاولیسم یعنی بی اعتنایی به اصول اخلاقی در سیاست.
یکی به من بگه این یعنی چی؟
مادرم میگه تو عاشق شخصیت جواد شدی. یعنی اگه جواد دختر هم بود، تو عاشقش یشدی!!!!!!!!!!!!!
امشب میخوام مست بشم              عاشق یکدست بشم
بدون تو نیست بودم                        امشب میخوام هست بشم
اعدام ساونارولا که مظهر پاکی بود، به ماکیاول آموخت که درستکاری و یکرنگی و نیک نهادی صفاتی است که در کشورداری بکار آید. مرد سیاسی اگر جویای کامیابی است، باید فریبکار باشد.
جواد! من با خانواده ات مشکل پیدا می کنم و نه با تو!
یه جون ناقابلی هست،بذار فدای تو بشه               بیفته زیر قدمهات،که خاک پای تو بشه
چون هوس های آدمی سیر نشدنی است، اندیشه او پیوسته ناخشنود از آنچه دارد و دلزده است و همین امز او را وا می دارد که از حال بد بگوید و گذشته را بستاید و آینده را آرزو کند، بدون اینکه در این کارها انگیزه ای مغقول داشته باشد.
جواد! من  کاری که به اون اعتقاد نداشته باشم، انجام نمیدم.
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم                  روز و شب زیر لیم اسم تو رو ذکر کنم
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی              گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
ساعت شده ۰:58 دقیقه، نتونستم حسم رو خوب بیان کنم.

+ 1:6موضوع: شخصی Balatarin
پنجشنبه 1385/06/02
از رنجی که میکشم

شلوغ است، همه هستند، مردها آن گوشه نشستند و با هم بحث های سیاسی و اقتصادی می کنند و زن ها هم این گوشه دور هم نشستند و معلوم نیست غیبت چه کسی رو می کنند. من و بقیه جوونتر ها هم این وسط برای خودمون میگم و می خندیم. مامان میگه برو از اتاق خواب چادر نماز رو بیار، نمی دونم کی می خواد نماز بخونه، زیر لب غر می زنم، اَه، الآن چه موقع نماز خوندن، شاید هم می خواد نماز شب بخونه. در اتاق رو که باز می کنم ، همه چیز تاریک میشه، هیچی معلوم نیست، فقط سیاهی و تاریکی. بابا و مامان و مهدی رو صدا می زنم، اما هیچ صدایی نمیاد. حس بدی بهم دست میده. می ترسم. صدایی از دور میاد. صدا هر لحظه نزدیکتر میشه. اگه منو دوستم داری، فراموشم کن...اگه منو دوستم داری، فراموشم کن...اگه منو دوستم داری، فراموشم کن...اگه منو دوستم داری، فراموشم کن...میاد کنارم می ایسته و فقط همینو تکرار می کنه. باورش برام سخته که خودش اومده کنارم. اولش فکر می کنم که خوابه، اما نه واقعیه .بغلش می کنم ولی اون هیچ احساسی نداره، مثل یک ربات فقط تکرار می کنه اگه منو دوستم داری، فراموشم کن...در گوشش میگم، دوست دارم ولی فراموشت نمی کنم. می ترسم از پیشم بره. چنان بغلش می کنم که نتونه تکون بخوره. صدای بابا هم حالا میاد. جواد! جواد! پاشو! صبحانه آماده هست! ساعت 10 شده! چشمهام رو باز می کنم، بابا کنارم ایستاده؛ میگه چرا بالش رو بغل کردی؟ میگم گهی پشت به زین، گهی زین به پشت. بابا میگه: به! به! بچه ام تو حاضر جوابی کم نمیاره و میره آشپزخونه. به ساعت نگاه می کنم، 5 دقیقه به 10؛ بلند داد می زنم: اَه، هنوز که 10 نشده، مامان منو 10 بیدار کن! می خوام دوباره بیاد به خوابم، ولی نمیاد که نمیاد، نمیاد که نمیاد.
10:30 بهش sms می زنم ، اون چیزهایی رو که میگی نمیدونم بگو تا بدونم. جوابی در کار نیست. نگاهم به موبایل خیره مونده. 11:10 sms میاد. با شوق sms رو باز می کنم. آقا جواد، عیدتان مبارک. اَه، خروس بی محل. چه موقع تبریک گفتن عیده. فراموشم کن. چند sms دیگه می زنم که تو رو خدا جواب بده، ولی انگار آدم حسابم نمی کنه، هیچی که هیچی. تو هیچی نمی دونی. سخنرانی دکتر شریعتی رو گوش میدم. در جامعه اسلامی زمام کار باید در اختیار فقیه واجد شرایط باشه. مگه هر دو آدمی که همدیگه رو دوست دارند،باید بهم برسند؟ همانطور که برای یافتن یک متخصص مغز از چند دکتر عمومی پرس و جو می کنیم، برای یافتن فقیه واجد شرایط باید از علمای دینی پرس و جو کنیم. اگه دوستم داری،اگه دوستم داری،اگه دوستم داری. سخنرانی دکتر که تموم میشه. شب، سکوت، کویر میذارم.
تو که نازنده بالا، دلربایی                  تو که بی سرمه چشمون، سرمه سودایی
تو که مشکین دو گیسو در قفایی      به ما گویی سرگردون چرایی؟
جواد، تو رو خدا اذیتم نکن. زندگی رو برام سخت کردی. ناهار مهمون داریم. حاج یوسف می خواد بیاد.
سیه بختم، که بختم واژگون بی        سیه روزم، که روزم تیره گون بی
قلم و کاغذ رو می گیرم که بنویسم. بالای صفحه بزرگ می نویسم. نقش رهبری در جمهوری اسلامی. رهبر در واقع رئیس دولت جمهوری اسلامی محسوب می شود. کشورهای زیادی هستند که رئیس دولت در آنها غیر مستقیم انتخاب می شود ولی آنها یا اختیارات کمتری دارند یا زمان محدودی این مقام را در اختیار دارند.
هر وقت آخرش ميشه ، واژه هارو كم مي يارم
پس بجاي حرف آخر چند تانقطه مي ذارم........
قاصدك داره مي ره تا لحظه هاتو نبينه
قول داده ميون راه، تو دستِ هيچ كي نشينه
تو رو خدا نرو، بدون نو کم میارم. بی تو یعنی بی امید، بی تلاش و بی زندگی؛ آخه من می خوام که تو دستِ من بشینه، . شجریان رو عوض می کنم. احسان خواجه امیری کشف جدیدم هست. انصافاً هم صدایش از صدای پدرش بهتر است.
بخوای نخوای فقط تو، بیای نیای فقط تو، تو، تو، فقط تو، آهای آهای فقط تو.
مسئولیت امام در دوران غیبت امام بر عهده ولی فقیه واجد شرایط است. هنوز امیدم رو از دست ندادم. هر چند دقیقه زیر چشمی به موبایل نگاه می کنم. کاش یه تکونی به خودش می داد، کاش یه صدایی از خودش در می آورد. کاش من می تونستم زنگ بزنم، کاش، کاش، کاش! کاش!کاش! تو هیچ چیز نمی دونی. بابا و حاجی درباره مسائل سیاسی بحث می کنند، مثل اینکه امروز بالاخره دکتر علی لاریجانی جواب ایران رو به پیشنهاد گروه 5+1 خواهد داد. دوست ندارم وارد بحثشون بشم. مسأله هسته ای کی می خواد تموم بشه نمی دونم. بعد از ناهار شروع می کنم به تایپ مقاله. مسأله رهبری و اصل ولایت فقیه همیشه جز خطوط قرمز بوده، به یاد نامه دکتر الهام به قاضی سعید مرتضوی می افتم. مرتیکه به مرتضوی با اون کارنامه درخشانش نامه می نویسه که: آقا! شل گرفتی! انتقادها زیاد شده! یک نامه شاهکار، شاهکاری که فقط از شوهر فاطمه رجبی بر میاد. اگه دوستم داری فراموشم کن. مژگان هم یا خاموشه یا جواب سر بالا میده.
هر چی آرزوی خوبه مالِ تو               هر چی که خاطره داریم مالِ من
منم و حسرتِ با تو، ما شدن            تویی و بدونِ من، رها شدن
تو رو خدا تمومش کن، خسته شدم. مهدی میگه بریم کافی نت. حال ندارم ولی از خونه موندن بهتره. دوست دارم یکبار زل بزنم تو چشمهاش و بهش بگم : قسم به چشمهای قشنگت، عاشقتم، می دونم تو هم  دوستم داری. پس جون مادرت، اذیتم نکن.
کاش یک خواهر داشتم، دلم می خواد گریه کنم.

+ 16:29موضوع: شخصی Balatarin
یکشنبه 1385/05/29
فراموشم کن

sms میدم، جواب نمیده، غروب یکی دیگه میدم ولی باز جوابی نداد. پیغام می ده که امشب on شو. تا شب لحظه شماری می کنم. فقط می خوام بدونم چرا؟ همین برام کافیه. نرگش نمی بینم ولی می دونم که می بینه. صبر می کنم که نرگش تموم بشه. کانکت میشم، ولی از شانس بد سرعت افتضاحه حتی on نمیشه. بعد از 15 دقیقه هنوز on نشدم. اعصابم داغونه، تا امشب خوب بوده. به مژگان sms می زنم که ببینم AmolIt داره، جواب نمیده. به میثم هم sms میدم. بعد از چند دقیقه میلاد زنگ می زنه که ما هم مثل تو فقط AmolOnlne داریم. آخه خدا! همیشه خوب بود. همین امشب که ....... اَه. 12:30 بالاخره on میشم. خوشبختانه او هم بود. بهم میگه فراموشم کن.
صبح دیر از خواب پا میشم. می خوام درباره آزادی اجتماعی بنویسم. فرد آزاد است هر کاری که دلش می خواهد انجام دهد به شرطی که به دیگران صدمه ای نرساند. صدایی تو گوشم هست. فراموشم کن. برای خودت خوبه. فراموشم کن. پروژه. وای هنوز کار خاصی روش نکردم. اصلا حالش رو ندارم. صدمه رساندن به دیگران یعنی چی؟ یادم میاد تو رساله جان استوارت میل نوشته بود که خسران عاطفی در زمره انواع صدمه ها قرار نمی گیرد. باز هم صدایی در گوشم هست. مامانه؛ میگه ناهار بیارم یا صبر می کنی مهدی بیاد. صبر می کنم مهدی بیاد.با فراموش کردنم به من ثابت کن که دوستم داری. عجب حکایتی دارن این ماهواره ها؛ مطلبم را برای چلچراغ خوانندگان می فرستم. مژگان هنوز خاموشه. شاهنشاه قاجار دستور داده رادیو ها را جمع کنند. خودت می دونی نمیشه. حتی اگه من بخوام نمیشه. بالاخره چشم هام خیس می شه، آب سرده، خیلی هم سرده، می لرزم. شیر آب گرم رو تا آخر باز می کنم. باز هم می لرزم. شیر آب سرد رو می بندم؛ باز می لرزم. سانسور در ایران همیشه بوده است. مربوط به این دولت یا این نظام نیست. در قرن اخیر همیشه بوده است و معلوم نیست تا کی همراه ما خواهد بود. لباس می پوشم برم بیرون. جواد قرار بود امروز از الیگودرز برگرده. بهش زنگ می زنم:
- کجایی بچه؟
-الیگودرز، با ندا قدم می زنم.
اگه دوستم داری، فراموشم کن.
- بچه مگه قرار نبود امروز برگردی. حتما دوست داری پدر زنت بیرونت کنه؟
- آخه بی انصاف! تازه 3 روزه اومدم. امشب ساعت 12 بلیط دارم. فردا صبح آملم.
- ندا رو هم همرات میاری؟
- نه! ندا برای گواهینامه باید بمونه.
-آخه! الهی! هنوز نداره.
جواد به ندا میگه  که خودش هنوز نگرفته. صدای ندا از اونور خط میاد که ایندفه که اومدم آمل، گواهینامه ام رو می زنم تو سرت.
خودت می دونی نمیشه. فراموشم کن.
میرم کافی نت، مقاله هایی که مهدی قرار بود پرینت بگیره رو بر میدارم و برمیگردم. تا خونه پیاده میرم. از کنار بیمارستان 17 شهریور که رد میشم بیاد پوپک می افتم. نرگس رو زیاد ندیدم، اما بازی پوپک رو تو موج مرده خیلی دوست داشتم. خیلی جوون بود. من کسی رو دوست ندارم. من تو رو هم دوست ندارم. تا شب کار خاصی نمی کنم. آخر شب on میشم. مژی هم هست. بهش میگم حالم چندان خوب نیست، اگه این چند روز چیزی گفتم منو ببخش. اون هم شروع میکنه به فلسفه گفتن، حال ندارم، خداحافظی می کنم و می خوابم. دوست نداشتن دلیل نمی خواد، دوست داشتن دلیل می خواد.
صبح کانکت میشم، هیچ کی هنوز نظر نداده. یک نظر. چقدر کم.  فراموشم کن. فراموشم کن. مامان صدا میزنه. جواد جان! جواد دم در کارت داره. میرم پایین. فیش برق تو دستشه.
-الیگودرز خوش گذشت؟
-یک کار کوچولو اداره برق دارم. بریم و برگردیم.
- ندا خوب بود؟
- راستی یک سر تا نزدیکی ترمینال میریم و بر می گردیم.
ظهری بر می گردم خونه. مامان میگه ناهار بیارم یا مهدی بیاد. میگم مهدی بیاد. on میشم. بعد از چند دقیقه او هم on میشه.
-باشه، فراموشت میکنم.
-جواد، فقط به خاطر خودته!!!
-باشه!
-اگر امکان چنین کاری بود، دریغ نمی کردم!
- باشه!
-اینقدر نگو باشه
-باشه!
-جواد چته؟
-هیچی!
-جواد!
-مواظب خودت باش، قدر خودت رو بدون.
- تو هم همینطور!
-خداحافظ
-خداحافظ.
مهدی صدا میزنه، جواد ناهار سرد میشه. فراموشم کن.

+ 16:42موضوع: شخصی Balatarin
پنجشنبه 1385/05/26
یک نوشته کاملاً شخصی

صدا کن مرا، صدای تو خوب است.با توام، با خودِ خودت!
یادته اولین بار، من که خوب یادمه، ازم پرسیدی : تو مگه دل هم داری؟ همیشه می دونستم که یک روز اینو ازم می پرسی. ولی خداییش، اگه حالا همینو من ازت بپرسم، چی داری بگی؟ آهای دختر جون! دل داری؟ خواهش می کنم جواب بده.
به من می گویی "خودخواه!" من که از خود گذشته ام و به تو رسیده ام چگونه خودخواهم؟ من که تو، فقط تو، را می خوام. نه! نه! نرو! رویت را هم برنگردون، بگذار نگاهم به نگاهت باشد تا شاید و فقط شاید سردی نگاهت از گرمای نگاهم خجالت بکشد. می دانم که نگاه زردم، خود نشان می دهد در قمار عشق مبتدی تر از آنی بودم که بانک بخوانم، ولی کس خبر از آسِ دلی که در دست دارم، ندارد.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. آهای با توام، هیچ حواست به من هست؟؟؟

+ 18:9موضوع: شخصی Balatarin
پنجشنبه 1385/05/12
پوچ
آنکه حِسَش می کنم، دیگر کنارم نیست نیست
آنکه طردم می کند  از  این دیارم  نیست نیست

آنکه آمد  پس زد و خورشید  را  از  من  گرفت
ذرّه ای چون شمع ،در شبهایِ تارم نیست نیست

آنکه حس کردم حضورش  ساده معنا  می شود
رفت و  یادِ لحظه هایِ  بی قرارم  نیست نیست

آنکه باور  کردمش  تا  اِنتهایِ  بودنم 
گویی اِمشب رفته و در  روزگارم نیست نیست


اگه شما هم حس من رو نسبت به  شاعر داشتید زیاد به معنی شعر توجه نمی کردید، مهم اینه که شعره اونه............مهم اینه که دچارش شده ام و دچار باید بود و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق ، تنها عشق مرا به گرمی سیبی که حوا خورد می کند مانوس.
+ 1:59موضوع: شخصی Balatarin
پنجشنبه 1385/02/28
جشن فارغ التحصیلی

دلم برای اهواز تنگ نمیشه، دلم برای گرمای جنوب تنگ نمیشه، دلم برای کلاس ها تنگ نمیشه، فقط شاید گهگاه دلم برای بعضی از بچه ها تنگ بشه....


ادامه‌‌ی مطلب
+ 13:47موضوع: شخصی Balatarin
پنجشنبه 1385/02/28
بارسلونای کبیر قهرمان شد

و بارسلونا قهرمان می شود بارسلونای کبیر قهرمان شد

امسال تا حالا سال خوبی از نظر فوتبالی برام بود،اول استقلال و حالا بارسلونا.

هر قدر رونالدینیهو بد بازی کرد ولی باز هم قهرمان شدند تا مرد سوم ثابت کنه که می تونه مربی خوبی باشه؛ ولی کاش اینیستا رو از اول می آورد.

امشب اینقدر جیغ کشیدم که صدام در نمیاد..........خدا کنه تو جام جهانی برای ایران هم جیغ بکشیم.

 

 

+ 1:52موضوع: شخصی Balatarin
دوشنبه 1385/02/11
کارشناسی ارشد و رویاهای بر باد رفته( گفتم و گفتند)

همیشه اینطور نیست که اگه بتونی اجازه انجام اون کار رو پیدا کنی می تونی اون کار رو کنی، مجاز به انتخاب رشته شدم ولی خوب .....


ادامه‌‌ی مطلب
+ 20:40موضوع: شخصی Balatarin
شنبه 1384/08/14
من کیم؟

وقتی جوان بودم، زندگی به نظرم فوق العاده می آمد یک معجزه ، جادویی بود، زیبا بود تمام پرندگان روی درختان با سرخوشی آواز می خواندند با شادی، با شیطنت نگاهم...


ادامه‌‌ی مطلب
+ 18:31موضوع: شخصی Balatarin