
برای خیلی ها عشق یعنی عشق جنسی، جاذبه جنسی هم برای مدت کوتاهی رویاهایی از وصل درست می کنه، ولی اگخ این رابطه جنسی با عشق همراه نباشه، خیلی زود دو فرد رو مثله قبل از ازدواج از هم جدا نگه می داره، گاهی موجب شرم و گاهی هم موجب تنفر در طرفین میشه، چون خیلی زود مزه جنس مخالف از دهن می افته، غبار رویاها کنار میره و واقعیت ها خودشو نشون میده، و تازه هست که دو فرد می فهمند چقدر با هم بیگانه بودن. متاسفانه نه فقط تو کشورما، بلکه در خیلی از جاها، خیلی ها کشش ذاتی به سمت جنس مخالف را با عشق اشتباه می گیرن، کششی که با یکی دو بار رابطه جنسی بیشتر هم میشه . درباره زندگی شخصی خود صحبت کردن، گفتن رازهایی که دوست داریم به یکی بگیم ولی به هر کسی اعتماد نمی کنیم، جنبه های کودکانه خود رو نشون دادن، پیدا کردن چند علاقه مشترک صمیمیتی رو باعث میشه که فکر می کنیم عشقه. خیلی ها با عشق می خوان به چیزهای جدیدی برسن، چیزهای جدیدی رو بدست بیارن، در حالیکه نمی دونن اون جیزی که باید بدست بیارن همون عشقه و نه چیز دیکه.
عشق دادن است و نه گرفتن، آدم عاشق فقط "می دهد" و چیزی رو طلب نمی کنه. فقط در این حالته که عاشق زنده بودنش رو حس می کنه. "دادن" یعنی ایثار کردن خود، جان، فکر، روح و جسم خود را به دیگری دادن، برای کسی دیگه زیستن و البته نه غیر آگاهانه و نه اسیر بودن. بلکه عشق یه عمل ارادی برای وقف زندگیه خود برای دیگری است. عشق فقط یه حس نیست، بلکه تصمیم است، قول است، قضاوت است. ایثار در عشق رو حتی در یه رابطه جنسی هم میشه دید، نقطه اوج کشش جنسی مرد همون عمل نثار کردنه، یعنی عضو جنسی خودش رو به زن میده، و زن خودش رو در اختیار مرد میذاره، کانون زنانگی اش رو به مرد میده، یعنی درعین دریافت کردن، نثار هم می کنه.
حتما این جمله معروف رو شنیدین که اگه می خوای خدایت رو بشناسی، باید خودت رو بشناسی. فقط ادم عارف هست که می تونه به چنین درجه ای نایل بشه، چون او عاشق خداست، و در جریان رابطه عاشقونه با خدا، همونطور که خودش رو می شناسه در موازاتش خدای خودش رو هم می شناسه، و شناخت فقط در نتیجه این عشق رخ میده. در عشق زمینی هم همینطوره، یعنی فقط در سایه عشقه که آدم هم می تونه خودش رو بشناسه و هم طرف مقابل رو. شناخت کامل از حدود کلام و فکر تجاوز میکنه و ما مجبوریم خود و دیگری رو با غوطه ور شدن دلیرانه در عشق بشناسیم.
پی نوشت: چند جمله از الهی نامه آیت الله حسن حسن زاده آملی (عارف و علامه)
الهی، خنک آن کس که وقف تو شد!
الهی، عارف را با عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند، نه این و آن.
الهی، خوشا آن دم که در تو گمم!
الهی، ان را که عشق نیست، ارزش چیست؟
الهی، عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی، همه این و ان را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشایی تر از خود نیافت.
الهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور.
الهی، جمعی از تو ترسند و خلقی از مرگ، و حسن از خود.
الهی، جان به لب رسید تا جام به لب رسید.
الهی، شکرت که هر کتابی را می خوانم، کتاب وجود خودم را می خوانم.
1-داشتن چیز هایی فقط از آنِ خود. خیلی خوب است که در زندگی مشترک همه چیز هایمان مشترک باشد؛ اما هر کسی به هوس ها و تفنن ها و خلوت خود نیاز دارد. پس آن را از طف مقابل نگیریم. جبران خلیل جبران می گوید: " با هم بنوشید، اما از یک جام ننوشید".
2-همیشه در دسترس طرف مقابل نباشید تا هر وقت اراده کرد بتواند با شما صحبت کند. سعی کنید اگر موبایل دارید روزی چند ساعت آن را خاموش کنید یا هر وقت تماس گرفت جوری جواب ندهید که انگار منتظرش بودید بلکه حتی گهگاه خیلی شتاب زده جواب دهید و بگویید کار دارم بگذار برای بعد. اجازه دهید تخیل طرفتان به کار افتد. بگذارید در مغزش سوال بوجود آید که با چه کسی است که جواب نمی دهد؟ یا چکاری می کند که نمی تواند جواب دهد؟
3-به او بگویید که آزاد است که هر وقت می خواهد برود. حتی اگر با رفتن او شما می میرید. اما این کار چون سوپاپی است برای جلوگیری از خفقان و برای حفظ آرامش. مطمئنا عشق با آرامش لذت بخش تر خواهد بود.
4-زیباترین لحظات، لحظاتی است که دو عاشق تنهایند. پس طوری برنامه ریزی کنید که هر چند وقت یکبار با او تنهای تنها شوید. هرگز یادتان نرود " از تماشای چیزهای زیبا فقط زمانی لذت می بریم که در مقابلشان تنهاییم". اینگونه لذت ها کاملا شخصی است، حتی اگر شروعش از میان یک جمع شروع شده باشد.
5-اگر مدت زیادی با او بوده اید و او بعد از این مدت فقط به شما عادت کرده است و عاشقتان نشده است؛ او را ترک کنید. به او بگویید دلایلی برای قطع رابطه وجود دارد که دلتان نمی خواهد درباره اش حرف بزنید و راهتان را بگیرید و بروید. البته او در جواب فقط خواهد گفت که : "حرفی نیست...برو، اما قبلش بگو برای چی؟" به این ضجه ها و التماس های احتمالی، هیچ اهمیتی ندهید و فقط بگویید که دلتان نمی خواهد درباره دلایلش حرفی بزنید. بعد از چند هفته برگردید و به او بگویید که او را بخشیده اید ولی همچنان نمی خواهید درباره دلایل قطع رابطه حرفی بزنید. البته این امر بیشتر باری خانم ها کاربرد دارد. "تا زمانی که زن برای مرد سهل الوصول و دم دست باشد، عشقی رخ نمی دهد"
6-سعی کنید هر چه کمتر از "دوستت دارم " استفاده کنید. تکرار "دوستت دارم" از ارزش آن کم می کند و حتی گاهی باعث می شود طرف با شنیدنش استفراغ کند. یادتان باشد که " شما فقط و فقط یک بار این شانس را دارید که با گفتن "دوستت دارم" معشوق یا معشوقه تان را هیجان زده کنید."
7-در اوایل رابطه تان، دهنتان را ببندید و هی از چیز هایی که برایتان جالب است حرفی نزنید، شاید آن چیزها برای او جالب نباشد. اوایل سعی کنید کمتر چاک دهنتان را باز کنید و بیشتر سعی کنید شنونده باشید که بفهمید او از چه چیزهایی خوشش می آید.
8-زیاد توی دست و پایش نباشید. مدام تلفن را در دست نگیرید که کجایی و کجایم ، چطوری و چطورم؟ یا اگر با مسنجر در ارتباط هستید هی پی ام نگذارید و گزارش کار های روزانه به او ندهید. حضور مختصر در عشق را فراموش نکنید.
9-همیشه جنبه هایی از خودتان را مخفی نگه دارید تا هر وقت خودتان میل کردید به او نشان دهید. در واقع هر وقت حس کردید که دارید تبدیل به کف دست او می شوید (جایی که فکر می کند کاملا می شناسد) بک چیز جدید رو کنید.
10-طرف مقابل مامانتان نیست. شما هر وقت بخواهید می توانید خودتان را برای مادرتان لوس کنید؛ اما در رابطه با فرد دیگر همه چیز مشروط و محدود است. لوس بازی ها باید در حدی باشد که نه برای طرف عادی شود و نه جان او را به لب رساند.
11-(برای خانم ها)قبل از ازدواج هرگز و حتی اگر واقعا طرفتان را می خواهید و او هم شما را می خواهد، تحت تاثیر احساسات با او همخوابه نشوید. با این کار بیشی از نیمی از امیدتان را برای ازدواج از دست می دهید.
آدم ها همیشه در ميانهي عقل و عشق سرگردان هستند. اين انگار در ذات هستي انسان نهفته است كه مدام در يك خانه نباشد. يعني در خانه عشق یا عقل ماندگاري ندارد.از يك سو دست و پايمان بسته به آنچه اكنون در واقعيت هست، و از سوي ديگر دل در گرو رویاهايي داریم كه تنها در افقهاي خيال تجلي يافته و نه در واقعيت عيني. مدام در آرزوی « آنکه يافت نميشود».براي فرار از جدال سهمگين ميان واقعيت و ایده آل ها ، گاه از واقعيت قهر ميكنيم، و گاه به عكس، به انكار رویا ها مي پردازیم.
از همان لحظه كه تمایلات عاشقانهي ما ، پاي بر سر عقل ميكوبيد و به ناكجا آباد تبعيدش ميكند، عقل هم انگار به پنهاني، در آن دورها، و بيآنكه خود را برملا كند، راهکاری تازه می اندیشد. نظمي نو به جهان پر آشوب ما ارائه ميكند.
و به اين گونه، عقل خانهي عشق را ويران ميكند و همچون پدري مقتدر، دست ما را ميگيرد، از اين خانه كوچمان ميدهد، به خانهي خودش ما را ميبرد، كه حالا خانهي ما ميشود. گوشه و كنار خانه را نشانمان ميدهد، براي هر گوشه و هر زاويهاي حسابي دقيق و حكمتي عملي و منطقی برميشمارد. متقاعدمان ميكند كه از اين پس عاقلانه زندگي كنيم، حسابگرانه گام برداريم. ما هم ميپذيريم كه آن شورمنديها شايد جنوني بيحاصل بوده و از این به بعد عاقل تر می شویم.
عشق اما، شوريده و قلندروار به واديهاي دور ميرود، به سرزمین ناشناختهي ناخودآگاهي، و دور از نگاه عقل حسابگر، دور از نگاه ما كه عاقل بودن را پيشه كردهايم، در خود ميتند و به آفرينش افقي تازه ميپردازد. افقي فراتر از آنچه پيش از اين بوده، همان معشوق را بلند بالاتر و با تمایلات انسانيتر می آفریند.
با عقل عهد می بندیم كه راه نظر بر عشق ببنديم. اما به تعبير حافظ او شبرو است، از راه ديگر ميآيد، به رؤياهامان ميآيد. اين خانهي عقل هم پس از چندي انگار بوي كپك زدگي پيدا كرده باشد.بوی تعفن از آن می آید و اين سقف كه تا همين چندي پيش هيبت و عظمتي داشت چه كوتاه مينمايد، ماندن در اين خانهي عقل انگار ما را هم سرد ميكند، عبوس و افسرده ميكند.
و باز به اين گونه، عشق از راه ميرسد، از سفر دور و درازش باز ميآيد، در اين دوران تبعيد و فترت چندان آزموده شده كه عقل را براندازد. و ما عاشق تر از قبل می شویم.
از اين سوي ديگر، انكار ایده آل ها و رویاهای عاشقانه نيز روي ديگري از همان شكست در عشق ميتواند باشد. و احتمالا همينجا است كه رویاهای عاشقانه به هواي تب آلود سكس محض کم می شود. چرا كه «سكس» واقعيتي هست عيني، كنوني، در دسترس تجربهاي ملموس، نياز طبيعي هر موجود زنده اعم از انسان و حيوان، اما بيهيچ خیال عشاقانه. حاصل اين انكار، بازهم آدمهايي بيرؤيا، بيفردا، آدمهايي كه چشماندازشان از حجمها و اندام ها و منحنی ها فراتر نميرود. با معشوقههايي بيسر، بيهویت.انكار رویاها و خیالات عاشقانه هم گاه ما را همچون اسبي رها می سازد که به بوي هر جنس مخالف شيههاي بهشادماني سر ميدهد.
به گمان من، آدمي اگر زنده باشد و شايستهي زندگاني، اگر تعصبی بر ماندن مدام در یک خانه نداشته باشد، اين چرخه در او همچنان ادامه خواهد داشت. ربطي هم به جواني و پيري ندارد. مدام خود را نقض ميكنيم و در ساختار تازه و كمال يافتهتر از پيش خود را بازآفريني ميكنيم. مدام عاقلتر و باز عاشقتر ميشويم.
خوش به حال کسی که عقل و عشقش یکی را نشان می دهد؛ خوش به حال کسی که واقعیت ها و ایده آل هایش در یکی خلاصه می شود.
جهان واقعيما، با جهاني كه در آرزوها و رویاهامان داريم همسطح و متوازن نيست. نبايد هم باشد. جهان واقعي ما همين است كه هست، ترکیبی از وقايع خوشایند و ناخوشایند، با آدمهايي نيمهتمام. اما در رویاهایمان جهاني ديگري هست ، بهتمامي دلپذير، ولي از جنس خيال و تصور.
همانگونه كه خنديدن و گريستنمان، نشانههايي از حضور ما در جهاني نامتوازن است همچنين به گمان من، عشق نشانهاي جديتر از فاصلهي ميان واقعيت موجود و اتوپیای ذهن است. درک ما از معشوق، به معناي فهم واقعيت و چيستي معشوق نيست. درک ما، يعني آن معنا و رویایی كه ما در خيال خود از معشوق پديد ميآوريم. خيال ما هم آن چنان بلند پرواز هست که رویاهایش را در اوج كمال و بي نقصي بيافريند.
از جاذبهها و محروميتهاي جنسي كه بگذريم، بسا كه واقعيت معشوق پست تر و پایین تراز آن تصور و رویایی باشد كه عاشق در خيال خود آفريدهاست. يعني او هم شايد آدمي معمولي از جنس همين واقعيت و هم سطح آدمهاي معمولي ديگر باشد.
از اين نگاه، به نظر ميرسد كه فرق نهادن زندگي زناشويي به عنوان امري واقعي و عيني، از مقولهي عشق چندان هم بي ربط نباشد. شاید براي تدارك زندگي مشترک، به دوست داشتن ها و همدليهاي معقول و متوازن بيشتر نياز هست تا به شورمنديهاي عاشقانه.
عشق یک چيز است و زندگي مشترك خانوادگي چيزي ديگر. پذيرش اين نظريه البته شاید گران ميآيد. از اين رو كه ميخواهيم سوداي عاشقيمان را پيش شرط ازدواج و زندگي مشترك كنيم : مگر ميتوان عاشق ديگري بود و همآغوش ديگري شد؟
در اين بین، نامهايي مانند: «شهوت»، «ميل» «محبت»، «دوستي» و «عشق»، همه اشاره به حالاتي هستند كه شايد روي يك طيف گسترده قابل شناسايي باشند. يعني كه اين همه سخت با هم خويشاوند، درهم تنيده، و يگانه بنظر می رسند. اما با همهي اين يگانگي، مرز ميان اينها كجاست؟ شايد تعيين اين مرزها بستگي به آگاهي و فهم ما از خودمان دارد.
ترتیب نامها را بهگونهاي آوردم تا نشان داده باشم كه آدمي از سكس محض، بار سفر ميبندد و میآيد، منزل به منزل، تا دردهاي بيتابگرانهي عشق. و بسا كه در ميانهي سفر، در ترديد ميان اين دو باشد.